من از درد نمینویسم من با درد مینویسم... من از تنهایی نمینویسم من تنهای تنها مینویسم... میگویم من از فاجعه ها خبر نمیدهم من خود فاجعه ی بی خبر هستم .................
تو که نمیدانی خنده هایم چقدر درد میکند... فقط میبینی که میخندم............... پس قضاوت به خوشبختیم نکن... پس لحظـه های سکوتـــــــم پُــــــرهیـاهــــو تـــرین دقایـــــــق زندگـــــی ام هستند مملو از آنچه میخواهم بــــــــــگویم و نـــــــــمیگویم!!!!!! نمیتوانم بگویم..........
امروز همان فرداییست که دیروز نگرانش بودم.....!
وقتی وارد وبلاگم میشی شاید فک کنی که من یه شکست عشقی خیلی سخت خوردم...!!! اما واقعا اینجوری نیست...مگه هر متن یا شعر عاشقانه ای صرفا باید برای یه طرف مقابل باشه؟ نه! بیشتر این حرفا و شعرا از ته دل خودمه.خودم ننوشتم اما خیلی هم تلاش کردم که چیزی رو پیدا کنم که به حرف دلم بیاد... من "دلم شکست" اما نه لزوما از دست یه شخص خاص! از همه چیز و همه کس! از نگاه های خیانتکار ... از دروغ... از ریا... از حسادت... خورد شدم... چون نتونستم مث بقیه باشم... بقیه یعنی اکثریت... شاید الان هرکسی ظاهر شاد منو ببینه حتی تصورشم نکنه من برای یه لحظه هم ناراحت شم... شاید شنیده باشین هرکی بیشتر میخنده بیشتر غصه داره... من خیلی میخندم... خیلی زیاد... اما اعضای بدنم از درون درحال انفکاکه از غم... دوست دارم دیگه نباشم... اما دست من که نیست... خدا رو چه دیدی؟؟؟؟ شاید... من همیشه تنها بودم... عاشق هم بودم... اما خودم نخواستم... چون... من دوست دارم انسان باشم اگه بذارن... و تنها چیزی که بهش افتخار میکنم اینه که تو تموم زندگیم فقط و فقط از "خدا" خواستم و بس... یه چیز دیگه:"من زیاد گریه میکنم"... مواظب گریه های من باش... چون خیلی زود"دلم میشکنه"!
"من" فراموش نکردم من از نهایت "درد" به "بی حسی" رسیدم.....................
دلم گرفته است... صدایم نزن! بغضم میشکند دنیا را آب میبرد سیل اشکهایم...!
"او چو در من مرد ناگه هرچه بود در نگاهم حالتی دیگر گرفت گوئیا شب با دو دست سرد خویش روح بی تاب مرا در برگرفت"
من آن گلبرگ مغرورم که می میرم زبی آبی ولی با خفت وخاری پی شبنم نمی گردم...
خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است کارم از گریه گذشته و به آن میخندم...
کاش معشوق ز عاشق طلب جان میکرد تا که هر بی سروپایی نشود یا کسی!!!
برو باشد ولی شبها اگر دیدی بد آهنگ است بدان من گریه میکردم.من از دنیا دلم تنگ است
.....
"بودن من" گناه نیست گناه من شاید "با تو بودن" است...
اقرار مرا بر پیشانی ات حک کن، تا لابه لای این ثانیه های مندرس، نامی از احساس نبرم... من باختم... به خود باختم... به تصور غلط هبوط فرشته های آدم نما باختم... و حالا که گوشه ی اتاقم حماقت هایم را میشمارم، آرام آرام در این جمله ی تو زاده میشوم که گفتی: "سنگ باش تا سنگسار نشوی"...
"دچار "يعني عاشق - و فكر كن كه چه تنهاست اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد...
شب است... در به در کوچه های پردردم فقیر و خسته به دنبال دوست میگردم... اسیر ظلمتم! رفیق من کجا ماندی؟ به اعتبار تو فانوس را نیاوردم!!!!!
کجا فرا نهم این بار غم که بر دوش است... چراغ میکده ی آفتاب خاموش است...
از سکوتم بترس... وقتی که ساکت میشوم، لابد همه ی درددلهایم را برده ام پیش "خدا"... بیشتر که گوش دهی، از همه ی سکوتم، از همه ی بودنم، یک "آه" میشنوی... و باید بترسی از آه مظلومی که فریادرسی جز "خدا" ندارد.....................
روحم باکره بود........ این غم ها و نگرانی ها، فرزند نا مشروع خوابیدن با خیالات توست..........
در آغوش خودم هستم... من خودم را در آغوش گرفته ام... نه چندان با لطافت نه چندان با محبت، اما وفادار وفادار............
خدایا! صبرم با درد نمیخواند... صبری که دادی تمام شد... اما.......................... دردم باقی ست................................................
نه حوصلـــه ی دوســـت داشتــن دارم
نه می خواهـــــــم کسـی دوستـــــــــم داشتـه باشد
ایـن روزهـــا ســـــَــــردم ... مثـل دی , مثـل بهمـــن, مثـل اسفنــــــد مثـل زمستــــ ـــــان احســــــاسـم یـخ زده آرزوهـــــــــایـم قندیــــل بستــه امیــــــدم زیــر بهمــن ِ ســرد ِ احســاساتم دفــــــــن شـده نه به آمـــــدن ی دل خوشــم و نه از رفتـــــن ی غمگیــن ایـن روزهـــا پــُر از سکـــــــــوتـم...
آه! ای کاش این بدن سخت آب میشد... سپس سرد شده و خود را به شبنمی تبدیل میکرد... یا "خداوند لا یزال" فرمانی بر ضد خودکشی صادر نکرده بود... خدایا! خداوندا! چقدر روند این دنیا در نظرم کهنه و فرسوده و بی روح و بی مصرف جلوه میکند...
"شکسپیر"
نزدیک است دیوانگی ام! آرامتر سکوت کن خدایا!!!!!!!!!!!! که صدای بی تفاوتی ات آزارم میدهد.........................................
خدایا! تـــــو مـــــرا نـادیــــده بـگـیــــر و مــــــــن بـدنـــم روز بـــه روز کـبـــــودتـرمـی شــــود از بــــــس خــــودم را مـی زنـــــم بـــــه نـفـهـمـــی.................
سکوت! رساترین فریاد یک زن است... وقتی سکوت میکند وقتی بحث نمیکند وقتی برای به کُرسی نشاندن عقایدش تلاش نمیکند بفهم که واقعا آسیب دیده است................................
های آدمک! اگر چیزی را با گوش هایت نشنیدی یا آن را با چشم هایت ندیدی آن را با ذهن کوچکت ابداع نکن..!! و با دهان بزرگت به اشتراک نگذار...!!
פֿــســتـﮧ اҐ از تـَظــآهـُـر بـﮧ ایستـــآבگــے ! زور کـِﮧ نیســـت … בیگـــر نمـے توآنـــــҐ بـے בلیــل بخنــבҐ و بآ لبخنـــבے مسخــرﮧ .. وآنمــــوב ڪُنــــҐ ڪِـﮧ هَمـــﮧ چیز رو بـﮧ راﮧ اســت ..! زور ڪِـﮧ نیســـت … اصــلـا” בیگــر نمیخوآهــҐ بـِخَنـــבҐ ! مـے خوآهـــҐ لـَج ڪُنـــҐ … بآ خوבҐ بآ همـﮧ ے בنیـــــآ ! چقــבر بگویــــــҐ فــرבآ روز בیگریـــست و امــروز بیآیــב و مـِثــل هَر روز بآشـــב ؟!!!
شک نکن آینده ای خواهم ساخت که گذشته ام جلویش زانوبزند! قرارنیست من هم همانند تو دل دیگری رابسوزانم... برعکس کسی را که وارد زندگیم میشود آنقدرخوشبخت میکنم که هر روزی که جای اونیستی به خودت لعنت بفرستی...
چراغ بیاورید... هیچ واژه ای مهیا نیست در دستم... دستم از دامن هر استعاره ای کوتاه است... چراغ بیاورید... شعرم را میان بغض و بلا و بهانه گم کرده ام... چراغ بیاورید... میخواهم آزادی را ذره به ذره بگریم و بسرایم... و بمیرم.........
زن گــــــاهی سعـــــی می کنــــد مــــــردانهــ بازی کنـــــد مــــردانهــ کــــار کنـــد مـــــردانهــ قــــدم بـــــردارد مـــــردانهــ فکـــــر کنــــد مــــردانهــ قـــــول دهــــد... امـــــا هـــرکاری هـــم بکـــــند زن استـــــــ احســـــاس دارد لطیــــــــف استــــــ یکـــــ جـــآ عقبــــ می نشینــــد و محبتــــــ تـــــ و را مــــی خـــواهد زن استــــ دیگـــــر تــا می تـــوانی مــــردانهــ درکـــــش کن لــــطفاً ... !
از آدمها بت نسازید... این خیانت است! هم به خودتان هم به خودشان... "خدایی" میشوند که "خدایی کردن" نمیدانند... و شما در آخر میشوید سرتا پا کافر "خدای خودساخته"!
این روزها! تلخم... تلخ مینویسم... تلخ فکر میکنم... این روزها! دست برداشته ام از توجه بی وقفه به حضور آدمها... پرهیز میکنم از ثبت وجودهایی که ماندگاری ندارند... این روزها! تلخ تر از همیشه از همه ی آدمها بریده ام.............
این روزها … بیشتر از قبل حال همه را می پرسم… سنگ صبور غم هایشان میشوم…. اشک های روی گونه هایشان را پاک می کنم…. اما… یک نفر پیدا نمیشود که دست زیر چانه م بگذارد سرم را بالا بیاورد و بگوید: حالا تو برام بگو چه شده ؟؟
یکرنگ بمان... حتی اگر در دنیایی زندگی میکنی که مردمانش برای پر رنگ شدن حاظرند هزار رنگ باشند..
گوشه ای که ندارد! که گوشه ای بنشینم و نفسی تازه کنم... گرد گرد است این زمین... این روزگار...
نیما یوشیج در جشن یکسالگی فرزندش نوشت: "پسرم!یک بهار یک تابستان یک پاییز و یک زمستان را دیدی! ازین پس همه ی جهان تکراری ست جز مهربانی.........."
اینبـــــار کــه کسی آمد ... نمــی گویم بـرو !!! حــتی نمی گــویم کس دیگـــری را می خـــواهم ... فقـط می گــویم : ببیـــن ! من شکــستـه ام ! خستـــه ام ! کمی آرامم کــــن ... همـیـن ..........
بسته بندی کرده ام لبخندم را شاید اتفاقی تو را دیدم آنقدر تمیز میخندم که به خوشبختی ام حسادت کنی...
با شدتی وحشیانه و جنون آمیزآن چنان که قلبم را سخت به درد آورد آرزو کردم ای کاش هم اکنون همچون مسیح بی درنگ آسمان از روی زمین برم دارد یا لااقل همچون قارون زمین دهان بگشاید و مرا در خود فرو بلعد اما … نه! من نه خوبی عیسی را داشتم و نه بدی قارون را! من یک “متوسط” بی چاره بودم و ناچار محکوم که پس از آن نیز ” باشم و زندگی کنم “ نه ، باشم و زنده بمانم و در این “وادی حیرت” پر هول و بیهودگی سرشار، گم باشم و همچون دانه ای که شور و شوق های روییدن دردرونش خاموش می میرد در برزخ شوم این “پیدای زشت “ و آن “ناپیدای زیبا” خرد گردم که این سرگذشت دردناک و سرنوشت بی حاصل ماست در برزخ دوسنگ این آسیای بی رحمی که … “زندگی ” نام دارد!
"دکتر شریعتی"
زن عشق می كارد و كینه درو می كند... دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر... می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی... برای ازدواجش ــ در هر سنی ـاجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی... در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو... او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی... او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی... او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد... او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی... او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر.... و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد... و قرن هاست كه او؛ عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند... و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد...! و این, رنج است...
"دکتر شریعتی"
کوچه ها را بلد شدم خیابانها را مغازه ها را رنگهای چراغ قرمز را جدول ضرب را حتی و دیگر در راه هیچ مدرسه ای گم نمی شوم... اما... هنوز گاهی میان آدم ها گم می شوم آدم ها را بلد نیستم...
"مهدی مومنی"
کاش نجابتم را بهانه ی رفتنش نمیکرد... تا با دیدن هر هرزه ای به خود بگویم: "اگر مثل این بودم نمیرفت"!
دیر آمدی... تمام شده ام دیگر، بس که بلعیده ام اندوه نبودنت را... هنوز اما مانند حاتمم........ میبخشمت! با آنکه هزار شب بی خوابی طلب دارم از تو...........
دنیای من.......... دنیای من همه جایش بارانی ست........ هرچه کمتر بدانی، کمتر خیس خواهی شد!!!!!!!!!!!!!!!!
همیشه نمی شود..... زد به بی خیالی و گفت: تنهـــــــــــا امده ام ٬ تنهـــــــا می روم... یک وقت هایی.... شاید حتی برای ساعتی یا دقیقه ای... کم می اوری.... دل وامانده ات.... یک نفر را می خواهد . . با تو نیستم...! تو نخوان.... با خودم زمزمه میکنم.... من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام..... فقط کمی.... تو را کم اورده ام....
هرچقدر هم که خودت را به راههای مختلف زده باشی توی سردخانه می فهمی چقدر جای یک دست گرم خالیست وقتی به رو به رو خیره مانده ای و صدای قطره ها، وحشتناک تر از هر ضجه ای، گوشت را پر می کند...
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای خوشبختی خودت دعا کنی؟