بدم میاد...

از آدم دروغگو بیزارم،

هرچند خیلی وقتا خودم مجبور شدم دروغ بگم...

 

از آدم فرصت طلب بیزارم،

اما هیچوقت فرصت طلب نبودم...

 

از آدم لاشخور بیزارم،

و هیچوقت لاشخور نبودم...

 

از آدم بدجنس بیزارم،

و خودم بدجنس نبودم...

 

از آدم حسود بیزارم،

و خودم خیلی کم حسادت کردم ...

 

از آدم بی ادب بیزارم،

و خودم گاهی بی ادب میشم...

 

از آدم احمق بیزارم،

و خودم گاهی حماقت کردم...

 

از کسی که غیبت میکنه بیزارم،

اما خودم گاهی غیبت کردم...

 

از آدم ریاکار بیزارم،

اما گاهی برای جلب توجه یه کارایی کردم...

 

از آدمی که تهمت میزنه بیزارم،

اما گاهی خودم در مورد دیگران زود قضاوت کردم...

 

از آدمی که سوء استفاده میکنه بیزارم،

و  خودم سوء استفاده نکردم...

 

از آدم پر توقع بیزارم،

و خودم آدم متوقعی نبودم...

 

و...

و...

و...

 

 

میبینی صفات بدم زیاده و

با اینکه خودم از اینجور بدیهایی بیزارم،اما انجامشون میدم...

از تنبلی

از بیخودی

از تکرار

از گناه

از بی "خدا" بودن

از بی انصاف بودن و از خیلی چیزای دیگه بیزارم،

اما واقعاچراااااااااااااا بازم گناه میکنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

خودمم درست متوجه نشدم چی گفتم،

اما به "خدا" از دست خودم خیلیییی ناراحتم...

همین...

 

چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

KamyaB.Ir | کمیاب‌ترین های وب فارسی

"میدونم شاید به نظرتون این عکس مسخره باشه،اما من الان واقعا این شکلی ام" 

 

 

حس و حالم خوش نیست

همه چی داغونه..............

 

 

 

از خودم بدم میاد...

از این همه بی برنامگی...

از این همه بیخود بودن...

خودمم نمیدونم چیکار باید بکنم...

من عاشق درس خوندنم اما نه اینجوری...

چون یه مشاور خوب نداشتم الان نمیدونم چیکار کنم برا

ارشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگرم بخوام درس نخونم،یک سال دیگه جا میمونم وبدتر میشه

وضعیتم....

اه...

چقدر از مردد بودن بیزارم...

و از بیکار بودن...

یکی کمکم کنه!!!!!!!!!!

 

خداااااااااااااااااا

 

 

کجا؟

کجا فرا نهم این بار غم که بر دوش است...

 

 

چراغ میکده ی آفتاب خاموش است...

...

KamyaB.Ir | کمیاب‌ترین های وب فارسی

دلم برای کسی تنگ است...

دلم براي کسي تنگ است که آفتاب صداقت را


به ميهماني گلهاي باغ مي آورد

 

و گيسوان بلندش را به بادها مي داد

 

و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد

 

دلم براي کسي تنگ است

 

که چشمهاي قشنگش را

 

به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت

 

و شعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند

 

دلم براي کسي تنگ است

 

که همچو کودک معصومي

 

دلش براي دلم مي سوخت

 

و مهرباني را نثار من مي کرد

 

دلم براي کسي تنگ است

 

که تا شمال ترين شمال با من رفت

 

و در جنوب ترين جنوب با من بود

 

کسي که بي من ماند

 

کسي که با من نيست

 

کسي که . . .

 

 دگر کافي ست.

  

"حمید مصدق"

مث خوابی...

 

 مثه خوابی…مثه رویا


مثه آرامش دریا


مثه آسمون آبی


آرومی وقتی که خوابی

 


مثه پروانه نجیبی


تو یه رویای عجیبی


مثه یاسای تو باغچه


مثه آینه روی طاقچه

 

مثه چشمه ی زلالی


انگاری خواب و خیالی.
.
.
.
بی تو من موندم و رویا


خسته از تموم دنیا


یه دل تنگ شکسته


دو تا چشم خیس خسته

 


روزا تب دار شبا بیدار


یه تن خسته بیمار


مثه یه مرده سر دار


از خودم از همه بیزار

 


له له لحظه دیدار


بینمون دیوارو دیوار...

از تو چه پنهان...

رفتار من عادی است...



اما نمی دانم چرا...؟


این روزها


از دوستان و آشنایان


هرکس مرا می‌بیند


از دور می‌گوید:


این روزها انگار


حال و هوای دیگری داری!

اما
من مثل هر روزم


با آن نشانیهای ساده


و با همان امضا، همان نام و با همان رفتار معمولی


مثل همیشه ساکت و آرام...

این روزها تنها


حس می کنم گاهی کمی گنگم


گاهی کمی گیجم


حس می‌کنم


از روزهای پیش قدری بیشتر


این روزها را دوست دارم


گاهی


- از تو چه پنهان -


با سنگها آواز می‌خوانم


و قدر بعضی لحظه‌ها را خوب می‌دانم.......

خوبی؟؟؟؟؟

"خوبی؟"

گاهی با تمام تکراری بودن اش غوغا میکند...!!!

و در جوابش میتوان بزرگترین دروغها را گفت...:

"خوبم"...

خسرو شکیبایی...

 

عاشقش بودم...

دل دیوانه تنها ...

سر خود را مزن اینگونه به سنگ

 
دل دیوانه تنها دل تنگ 


منشین در پس این بهت گران 


مدران جامه جان را مدران 


مکن ای خسته درین بغض درنگ 


دل دیوانه تنها دل تنگ


پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است 


قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است


دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین 


سینه را ساختی از عشقش سرشارترین 


آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین 


چه دل آزارترین شد چه دل آزارترین 


نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند 


 

نه همین در غمت اینگونه نشاند 


با تو چون دشمن دارد سر جنگ 


دل دیوانه تنها دل تنگ 


ناله از درد مکن 


آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن 


با غمش باز بمان 


سرخ رو با ش ازین عشق و سرافراز بمان 


 

راه عشق است که همواره شود از خون رنگ

 
دل دیوانه تنها دل تنگ
   

 

 

"فریدون مشیری"

                                   

نخستين نگاهي كه ما را به هم دوخت...

نخستين نگاهي كه ما را به هم دوخت

نخستين سلامي كه در جان ما شعله افروخت

نخستين كلامي كه دل هاي ما را به بوي خوش آشنايي سپرد و ...

به مهماني عشق برد

پر از مهر بودي

پر از نور بودم

همه شوق بودي

همه شور بودم

چه خوش لحظه هايي كه دزدانه از هم

نگاهي ربوديم و رازي نهفتيم

چه خوش لحظه هايي كه " مي خواهمت " را

به شرم و خموشي نگفتيم و گفتيم

دو آواي تنهاي سر گشته بوديم

رها در گذرگاه هستي

به سوي هم از دورها پر گشوديم

چه خوش لحظه هايي كه هم را شنيديم

چه خوش لحظه هايي كه در هم وزيديم

چه خوش لحظه هايي كه در پرده عشق

چو يك نغمه شاد با هم شكفتيم

چه شب ها ... چه شب ها ... كه همراه حافظ

در آن كهكشان هاي رنگين

در آن بي كران هاي سرشار از نرگس ونسترن ، ياس ونسرين

ز بسياري شوق وشادي نخفتيم

تو با آن صفاي خدايي

تو با آن دل و جان سرشار از روشنايي

از اين خاكيان دور بودي

من آن مرغ شيدا

در آن باغ بالنده در عطر و رويا

بر آن شاخه هاي فرا رفته تا عالم بي خيالي

      چه مغرور بودم

                 چه مغرور بودم

من وتو چه دنياي پهناوري آفريديم

من وتو به سوي افق هاي نا آشنا پر كشيديم

من وتو ندانسته دانسته ، رفتيم ورفتيم ورفتيم ...

چنان شاد ، خوش ، گرم  ، پويا

كه گفتي به سر منزل آرزوها رسيديم

دريغا

دريغا نديديم

كه دستي در آن آسمان ها

چه بر لوح پيشاني ما نوشته است !

دريغا در آن قصه ها و غزل ها نخوانديم

كه آب وگل عشق با غم سرشته است

فريب و فسون جهان را

تو كر بودي اي دوست من كور بودم !

از آن روزها آه عمري گذشته است ...

من وتو دگرگونه گشتيم

دنيا دگرگونه گشته است

در اين روزگاران بي روشنايي

در اين تيره شب هاي غمگين

كه ديگر نداني كجايم ...

ندانم كجايي ...

چو با ياد آن روزها مي نشينم

چو ياد تو را پيش رو مي نشانم

دل جاودان عاشقم را

به دنبال آن لحظه ها مي كشانم

سرشکي به همراه اين بيت ها مي فشانم ...

نخستين نگاهي كه ما را به هم دوخت

نخستين سلامي كه در جان ما شعله افروخت

نخستين كلامي كه دل هاي ما را

به بوي خوش آشنايي سپرد و ...

به مهماني عشق برد

پر از مهر بودي ...

پر از نور بودم ...

همه شوق بودي ...

همه شور بودم ...

 

" فریدون مشیری"

نغمه ها

دل از سنگ باید که از درد عشق

ننالد ، خدایا ! دلم سنگ نیست

مرا عشق او چنگ اندوه ساخت

که جز غم در این چنگ آهنگ نیست

به لب جز سرود امیدم نبود

مرا بانگ این چنگ خاموش کرد

چنان دل به آهنگ او خو گرفت

که آهنگ خود را فراموش کرد

نمی دانم این چنگی سرنوشت

چه می خواهد از جان فرسوده ام

کجا می کشانندم این نغمه ها

که یکدم نخواهند آسوده ام

دل از این جهان بر گرفتم دریغ

هنوزم به جان آتش عشق اوست

در این واپسین لحظه زندگی

هنوزم در این سینه یک آرزوست

دلم کرده امشب هوای شراب

شرابی که از جان برآرد خروش

شرابی که بینم در آن رقص مرگ

شرابی که هرگز نیابم بهوش

مگر وارهم از غم عشق او

مگر نشنوم بانگ این چنگ را

همه زندگی نغمه ماتم است

نمی خواهم این ناخوش آهنگ را

 

" فریدون مشیری "

پرستش

ای شب ، به پاس صحبت دیرین ، خدای را

با او بگو حکایت شب زنده داریم

با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق

شاید وفا کند ، بشتابد به یاریم

ای دل ، چنان بنال که آن ماه نازنین

آگه شود ز رنج من و عشق پاک من

هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من

ای شعر من ، بگو که جدایی چه می کند

کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی

ای چنگ غم ، که از تو به جز ناله بر نخاست

راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی

ای آسمان ، به سوز دل من گواه باش

کز دست غم به کوه و بیابان گریختم

داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه

مانند شمع سوختم و اشک ریختم

ای روشنان عالم بالا ، ستاره ها

رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید

یا جان من ز من بستانید بی درنگ

یا پا فرانهید و خدا را خبر کنید

آری ، مگر خدا به دل اندازدش که من

زین آه و ناله راه به جایی نمی برم

جز ناله های تلخ نریزد ز ساز من

از حال دل اگر سخنی بر لب آورم

آخر اگر پرستش او شد گناه من

عذر گناه من ، همه ، چشمان مست اوست

تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من

او هستی من است که آینده دست اوست

عمری مرا به مهر و وفا آزموده است

داند من آن نیم که کنم رو به هر دری

او نیز مایل است به عهدی وفا کند

اما - اگر خدا بدهد - عمر دیگری ...

" فریدون مشیری "

بر شانه های تو ...

وقتی که شانه هايم

در زير بار حادثه می‌خواست بشکند

از خيال پريشان من گذشت:

 ” بر شانه های تو … “

 

بر شانه های تو 

        می‌شد اگر سری بگذارم.

وين بغض درد را

         از تنگنای سينه برآرم

به های های

آن جان پناه مهر

                 شايد که می‌توانست

از بار اين مصيبت سنگين

                  آسوده‌ام کند ...

از دست خودم خسته شدم...

 

 

"خودم" از دست "خودم" خسته شدم...

چه برسه به "خدا".........................................

 

 

از من که گذشت...

از من که گذشت...

اما اگر باز در سرت هوای "خداحافظی" داشتی،

از همان ابتدا "سلام" نکن...!

کاش...

کاش اون لحظه که یکی ازت میپرسه:"حالت چطوره"؟

 و تو جواب میدی:"خوبم"!

کسی باشه که محکم بغلت کنه و آروم تو گوشت بگه:

"میدونم خوب نیستی"...!!!

بترس...

 

 

از سکوتم بترس...

وقتی که ساکت میشوم،

لابد همه ی درددلهایم را برده ام پیش "خدا"...

بیشتر که گوش دهی،

از همه ی سکوتم،

از همه ی بودنم،

یک "آه" میشنوی...

و باید بترسی از آه مظلومی که فریادرسی جز "خدا"

 ندارد.....................

...

...

تفاوت را ببین...

تفاوت را ببین...

تو از کنار من بی تفاوت عبور میکنی،

و من ...

وقتی رد پایت را میبینم،

بغض میکنم.....

یا "محمد مصطفی"     یا "جعفر صادق"...

 

 

 

 میلاد پیامبر نور و مهربانی و امام جعفر صادق "ع" مبارکباد...

 

یا محمد مصطفی"ص" و خدیجه کبری"س"...

 

دهم ربیع الاول،سالروز ازدواج محمد مصطفی"ص" و خدیجه کبری"س"

مبارکباد...

 

 

آرزو دارم...

آرزو دارم یهو همه زندگیم عوض شه

تا اون کارایی که حقمه انجام بدم بدون ...

شاید فکر کنید الان محدودم

اما اینجوری نیست...

حتی شاید نتونم منظورم رو درست بفهمونم

اما میخوام اونجوری که خودم دلم میخواد زندگی کنم

و "خدا" منو در اون صورت و در حال اختیارم مجازات کنه نه اینجوری....

به نظر شما این خواسته زیادیه؟؟؟؟

فقط خوهشا نصیحت نکنید...

.

.

.

.

حتی ترسیدم اگه به دیگران آرزوم رو نگم،که نکنه براورده نشه

اما دلمو میزنم به دریای "خدا"..............

روح باکره ام............

 

 

روحم باکره بود........

این غم ها و نگرانی ها،

فرزند نا مشروع خوابیدن با خیالات توست..........

آغوش خودم...

 

در آغوش خودم هستم...

من خودم را در آغوش گرفته ام...

نه چندان با لطافت

نه چندان با محبت،

اما وفادار وفادار............

سفر...

 

دلم سفر میخواهد...

نه برای رسیدن به جایی...

فقط برای رفتن......................

خدایا...

 

خدایا!!!

خیلی ها دلم رو شکستن...

شب بیا با هم بریم سراغشون...

من نشونت میدم،

 تو ببخششون...

خدایا...

 

خدایا!

شانه هایت را بیاور...

سرم تکیه گاه میخواهد...

شانه های خاکی وقتی خیس شوند،فرو میریزند...

آغار ولایت امام زمان "عج" مبارکباد...