تمام...
وقتی خواب
برای فرار از بیداری باشد
تمام شده ای...
وقتی خواب
برای فرار از بیداری باشد
تمام شده ای...
سبحان الله یا فارِجَ الهَمّ و یا کاشفَ الغَم
فرِّجْ هَمّی و یَسِّرْ امری
وارحَمْ ضعفی و قِلةَ حیلتی
و ارزُقنی من حیث لا اَحتَسِبُ یاربّ العامین...
يا شَديدَ الْقُوي وَيا شَديدَ الْمِحالِ
يا عَزيزُ يا عَزيزُ يا عَزيزُ
ذَلَّتْ بِعَظَمَتِكَ جَميعُ خَلْقِكَ
فَاكْفِني شَرَّ خَلْقِكَ
يا مُحْسِنُ يا مُجْمِلُ
يا مُنْعِمُ يا مُفْضِلُ
يا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ
سُبْحانَكَ اِنّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمينَ
فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَنَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَكَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنينَ
وَصَلَّي اللَّهُ عَلي مُحَمَّدٍ وَ الِهِ
الطَّيِّبينَ الطَّاهِرينَ!

وقتی هستی
"دستهای من"
مهریه ی تن توست...
وقتی نیستی
دلم میخواهد دستهایم را
از زندگی ام کنار بگذارم...
وقتی هستی
"دستهای من"
به اندامت چه می آید...
وقتی نیستی
این دستهای از تو بی خبر گیاهی مرده است...
که خواب آن را برده است...................
حالا
"دستهای تو" کجاست؟؟؟
که از آن سراغ تنم را بگیرم...................................

سیگار هم میکشم!
اما نه قولم را میشکنم
نه قرارم را!!!
ما دو نفر بودیم...
من و همین سایه ی خسته ام
که حالا افتاده روی زمین...
من اقرار میکنم
"تمام کلمات آلوده را
با آب همین دو دیده ی خودم شسته ام...
اقرلر میکنم
صبح را به احترام شب
سکوت را به خاطر خواب
و البته حواس پرتی هفت سالگی را
به بوسه ی دختر همسایه ی آفتاب دوست دارم"
بعدها اشتباه کردم شاعر شدم...
حالا
لطفا اگر زحمتی نیست
"اعدامم کنید"...........................

اینجـــا بـه مـَرز بـی تـَفـاوُتـی هـا رسیـده ام
دلـَــم را دیگــر هیـــچ نمـی لرزانــد!!
در مـَـن دلهـُــره….
در مـَـن تـــرس….
در مـَـن “احســآس
مُــرده است” !!
ایـن روزهـآ بــی خـیـآل خیـالـَم شـُده ام...

خوبم!
باور کنید...
"اشک"ها را ریخته ام...
"غصه" ها را خورده ام...
"نبودن" ها را شمرده ام...
این "روزها" که میگذرند
خالی ام.................................
خالی...
خالی ام از "خشم"...
"دلتنگی"...
"نفرت"...
و
حتی "شوق"...........................
خالی ام از "آدمیت"...............................................