"آدمیت"...
چون گاهی تو شرایظ خیلی بدی گیر افتادم...
یادم نمیاد حالم اونوقتا چه طوری بود اما الان انگار نفسم بالا نمیاد.
خدایا این شرایط خیلی سختمه...
نمیتونم به خودت قسم.
خدایا حتی اینجا هم نمیتونم هرچی تو دلمه بنویسم چون ممکنه کسی بخواد سوء استفاده کنه و یا شاید حرف
دل منو با تو نتونه درک کنه که صد در صد همینطوره...
الان بقیه هستن اما انگاری تنهام...
دوس دارم با یکی حرف بزنم که منو درک کنه...
فقط تو هستی و توام که باهام حرف نمیزنی.
خدایا از من بدت میاد؟
راستشو بگو.؟
ازم خسته شدی؟
اصلا به حرفام گوش نمیدی؟
شاید درست نباشه اینارو بگم اما خیلی حالم بده.
خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااا بهم مستقیم بگو ساکت شو تا تکلیفمو بدونم و آهسته بمیرم...
دقیقا مث یه آدم آهنی زندگی میکنم و خفه میشم.
ساکت میشینم و اعتراض نمیکنم و حرف زور رو میشنوم و خفه میشم و بی عدالتی میبینم و دم نمیزنم...
هرروز پامیشم و عین یه احمق کارای روزانه رو انجام میدم و سه وعده غذا میخورم و نه ورزشی
نه خنده ایی
نه حرفی
نه نظر دادنی
بی هدف مثلا درس میخونم...
نه کلاسی...
نه دنبال کردن علایقی
نه جوونی کردنی...
اگه خواستگاری اومد و ظاهرا معقول بود ازدواج میکنم.
همه کارای شوهرمو انجام میدم و منتظر میشم ازم خسته شه و بعد عادت و عادت و عادت...
بعدش اگه تو خواستی بچه دار میشم و تموم عمر و جوونی مو پای بچه م میذارمو شاید تنها تفریحم یه مهمونی
میشه و بعد هروقت تو بخوای میمیرم...
این زندگی رو تو دوس داری؟
خفه شدن و دم نزدن؟
اگه دوس داری بهم بگو...
من که نمیتونم...
دق میکنم...
خدایا تموم نعمتهاتو شکر میکنم چون فقط خودم میدونم تو چه قدر بهم لطف داشتی اما دیگه کم آوردم...
اینروزا ازت تقاضای مرگ کردم...اما خیلی از مرگ میترسم...
خدایا بعضی از اتفاقا از هزار بار مردن هم بدتره.
یخ کردم خدا!
درد دارم...
تو که میدونی...
هیچکسو ندارم...
تو که میدونی...
تو که خبر داشتی چرا؟؟؟؟؟
تو رو به عزت و جلالت قسم به دادم برس...