مطمئن باش برو...

 

 عکسهای رمانتیک و عاشقانه با کیفیت بالا | irannaz.com

 مطمئن باش برو

ضربه ات کاری بود

دل من سخت شکست

و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی

به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود

و به قلب یتیمم

خیالم میگفت:تا ابد مال منی

تو برو

تا راحت تر

تکه های دل خود را سرهم بند زنم...

 

ادامه نوشته

آسمان آنشب...

 

آسمان آنشب بسی آشفته بود

ماه غمگین بود و گویا خفته بود

 

سایه بود و خالی از مهتاب شب

من اسیر غم در آن گرداب شب

 

دل ز نوش غم چو مستان گشته بود

سوز دل سوز نیستان گشته بود

 

بغض من بشکست آنشب ناگهان

از صدای ساز بی وقت شبان

 

راز من بر هر کسی شد آشکار

آنشب از بس بود این دل بی قرار

 

باز لیلی راه را گم کرده بود

بهر هر مجنون تبسم کرده بود

 

 

باز باید عاشقی بی می شوم

باز یک بازیچه دست نی شوم

 

سینه ام را وقف سوز نی کنم

بهر این دل ناله و هی هی کنم

 

بخت بد دیگر برایم رو شده

پشت هم غم ها که تو در تو شده

 

عشق با او برگ پایانی نداشت

خشک چشمم ذره بارانی نداشت

 

این خراب آباد دل آباد بود

کوه ویران،برد با فرهاد بود

 

عشق بر هر کس سرایت کرده است

از جدایی ها روایت کرده است

 

حاصلش تنها فقط رسوا شدن

ناگهانی غرق در غم ها شدن

 

من ندانستم دو چشمم کور بود

خواب و رویایی سراسر شور بود

 

در خیالی خام همچون حور بود

آشنایم بود و لیکن دور بود

 

صورتم بهرش پر از چین گشته است

یارم از آن کدامین گشته است

 

با خیالش صبح را شب میکنم

شب به شب از دوریش تب میکنم

 

تب به من حال رهایی میدهد

نوشداروی جدایی میدهد

 

رقص اشک و آه بر چشم ترم

رقص شبنم های تب بر پیکرم

 

از جدایی پایکوبی میکنند

بهر این دل کار خوبی میکنند

 

سوز دل از آتشش فریاد شد

سرنوشتم بدتر از فرهاد شد

 

با توام فرهاد شیرینت چه شد

آرزوی پاک دیرینت چه شد

 

باز کوه بیستون در انتظار

مرگ شیرین حیله دشمن تبار

 

هان ای مجنون چرا اینگونه ای

دیده ات پر خون چرا اینگونه ای

 

باز برخیزید از خواب گران

باز مستی سر دهید ای عاشقان

 

در خیالم با که میگویم سخن

ای دل مجنون چه می خواهی ز من

 

لیلی و مجنون فقط افسانه بود

آه مجنون این دل دیوانه بود

 

بعد از این بر او نیم عاشق تبار

نیست با این بیستون ها هیچ کار

 

کاش میدانستم  این را پیشتر

هر که عشقش بیش دردش بیشتر

 

شک ندارد دل پشیمان میشود

در شبی تنها پریشان میشود

 

آنزمان دل از مداوا خسته است

لیک بر یاری دگر دلبسته است

   

 

کاش...

 

بی هیچ اسمی می‌شه عاشق شد

بی هیچ ردّی از خدا رو خاک

من سال‌ها عاشق شدم بی او

یک حسِ بی تفسیر وحشتناک


من عاشق رفتار های تو

این ترس بی‌اندازه از دینم

تو عاشق چیزی که پنهونه

من عاشق چیزی که می‌بینم


بی هیچ اسمی می شه عاشق شد

جادوی این دلداگی کم نیست

تا سیب‌های کال بی ‌تابند

حوّای من! تقصیر آدم نیست


دور از تو افتادم ولی هر شب

حس می‌کنم بسیار نزدیکی

خاموش شد فانوس من ای کاش

عادت نمی‌کردم به تاریکی


بی هیچ اسمی می‌شه عاشق شد

بی هیچ نامی از تو یا از من

بیدار کن این ترس پنهونُ

این عادت هر روزه رو بشکن...

ادامه نوشته

مدتی ست...

 


مدتی ست دلم شکسته از همان جای قبلی!!!

کاش میشد آخر غصه ها نقطه گذاشت تا دیگر شروع نشوند...

کاش میشد فریاد بزنم:"پااااایااااان"

دلم خیلی گرفته است...

اینجا نمیتوان به کسی نزدیک شد...

آدم ها از دور دوست داشتنی ترند....

برای یاسی...

70521246146811109664 جدیدترین عکس های عاشقانه 2012

حکایت "رفاقت" من با تو

حکایت" قهوه" ای ست که امروز به یاد تو تلخ تلخ نوشیدم...

که با هر جرعه اش بسیار اندیشیدم که "این طعم را دوست

 دارم یا نه"

 و آنقدر گیر کردم بین "دوست داشتن" و "دوست نداشتن" که

 انتظار تمام شدنش را نداشتم...

و تمام که شد فهمیدم باز هم قهوه میخواهم...

حتی تلخ تلخ.................

تمام برگ های دفترم تمام شد...

عکس عاشقانه فانتزی

 

تمام برگ های دفترم تمام شد

قلمم به پایان رسید

دستم سست شد

چه سرمشقی دادی به من ...؟

هنوز هم می نویسم :

" دل دادن خطاست "

خنده بر لب میزنم...

 

خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من

 

 

ور نه این دنیا که ما دیدیم خندیدن


نداشت........

آهای همیشگی ترینم!

 

آهای همیشگی ترینم!

تمام فعل های ماضی را ببر...

چه در گذر باشی

چه نباشی

برای من استمراری خواهی بود...

من هر لحظه تورا صرف میکنم..........

تو که غریبه نیستی!

 

تو که غریبه نیستی!

دیگر نمی توانم خودم را به آن راهی که نمیدانم کجاست بزنم...

دلم همان راهی را میخواهد که تو در امتدادش  ایستاده

 باشی...

همان تمام راه هایی که می گویند به عشق ختم میشود.............

هی....

 

هی "راه" آمدم با تو..............

 

هی "هار" شدی با من............



وداع

 

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

 

می برم،تاکه در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

 

می برم تا زتو دورش سازم

زتو،ای جلوه امید محال

می برم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

 

ناله می لرزد،می رقصد اشک

آه،بگذار که بگریزم من

از تو،ای چشمه جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

 

بخدا غنچه شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله آه شدم،صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

 

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم،خنده به لب،خونین دل

می روم از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل...


"فروغ"

ادامه نوشته

آواره

نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سدای جامی بی زوال

پرسه ایی آغاز کردیم در خیال دل بیاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی میگذشت یک دوسال از عمر رفت و

برنگشت


دل بیاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اصرار را آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته

بود


امد و هم اشیان شد با منو هم نشین و هم زبان شد با منو

خسته جان بودم که جان شد با منو ناتوان بود و توان شد با منو

دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به

سر


مست او بودم زه دنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر

آمد و در خلوتم دم ساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد

گفتمش ......

گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو ذورق وان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل

دل زه عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده

گفت .........

گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان

با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زه جادوی رخت افزون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و

هوش


در سرم جز عشق او سودا نبود بحر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره عافاق بود در نجابت در نکویی طاق بود

روزگار.....

روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را

شکست..


بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رفت رفت و با دلداری دیگر عهد بست

با که گویم او که هم خون من است خسم جان و تشنه خون من

است


بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول اون رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر

نیست


با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم هم دم شدم

باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم

زره زره آب گشتم

کم شدم.....

آخر آتش زد دل دیوانه را ......

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من .....

عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن زه سر دیشب از کف رفت فردا را نگر

اخر این یک بار از من بشنو پند بر منو بر روزگارم دل نبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود .....

عشق دیرین گسسته تار و

پود


گر چه آب رفته باز اید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود...

بعد از این هم آشیانت هر کس است ....

بعد از این هم آشیانت هرکس است


باش با او یاد تو ما را بس است...

هییییییییییییییییییییییییس...

 

هییییییییییییییییییییییییس

میشنوی!!

دیوار ترک برداشت

و از تو

خدایا

از تو

صدایی نیامد...


خداااااااااااااااااااااااااااااااااا

سکوتم را نکن باور

من آن آرامش سنگین پیش از قهر طوفانم

من آن خرمن

من آن انبار باروتم

که با آواز یک کبریت

آتش میشوم یک سر

هزاران شعله سرخ کنار هم

سکوتم را نکن باور

تمام این قفس ها را

تمام حسرت و این ترس ها را

من به دستانی که میخواهد رها باشد

شکستی سخت خواهم داد!

سکوتم را نکن باور

من آن پرهای بسته منتظر در کنج زندانم

که آواز رهایی

شعر هر روز است زیر لب

سکوتم را نکن باور

من آخر با امید ناب آزادی

تمام بغض ها را

کینه ها را

اندوه ها را

با گلوی یک جهان فریاد آزادی

شکستی سخت خواهم داد

سکوتم را نکن باور

که فردا را همانگونه که میخواهم

همانگونه که باید باشد اما نیست

میسازم

سکوتم را نکن باور

که من آن آرامش سنگین پیش از قهر طوفانم

سکوتم را نکن باور...

 

ادامه نوشته

نادر نادرپور

بی پناه

ای آنکه از دیار من آخر گریختی
 چون شد که از تو باز نیامد نشانه ای
 از بعد رفتنت نشناسم جز این دو حال
رنج زمانه ای و گذشت زمانه ای
 در کوره راه
زندگیم جای پای تست
پایی که بی گمان نتوانم بدو رسید
پایی که نقش هر قدمش نقش آرزوست
کی می توانم اینکه به هر آرزو رسید
 افسوس ! ای که عشق من از خاطرت گریخت
چون شد که یک نظر نفکندی به سوی من
می خواستم که دوست بدارم ترا هنوز
 زیرا به غیر عشق نبود آرزوی من
بیچاره من ، بلازده من ، بی پناه من
کز ماجرای عشق توام جز بلا نماند
از من گریختی و دلم سخت ناله کرد
کان آشنا برفت و مرا آشنا نماند

ادامه نوشته

ديگر اگر گريان شوي...

ديگر اگر گريان شوي ، چو شاخه اي لرزان شوي، در اشکها غلطان شوي

ديگر نمي خواهم تو را

ديگر اگر محرم رازم شوي ، شکسته چون تارم شوي ، تنها گل نازم شوي

ديگر نمي خواهم تو را

ديگر اگر باز گردي از سفر ، آواره گردي در به در ، شب نخوابي تا سحر

ديگر نمي خواهم تو را

ديگر اگر باز گردي از خطا ، دنبالم آيي به هر کجا ، اي سنگدل اي بي وفا

ديگر نمي خواهم تو را

دیگر؛


نمی خواهم تو را،


چون بیش آزردی مرا


تهمت زدی هر روز و شب


هم حرف بد، هم افترا


ای جان من،


جانان من


ای دین و هم ایمان من


من خسته ام دانی چرا !


دیگر زبان بند و کمی


آخر رسان این ماجرا


من بیش دل خونت شدم


معشوق و مجنونت شدم


از دل برون کن مهر من


خالی کنم این سینه را


هرگز نبودی یار من


همراه من، غمخوار من


آسان به چنگ آوردی ام


آسان تَرک دادی مرا


دیگر برو،


شاید بس است


در انتظارت یک کس است


پیروز باش و پایدار


سرزنده و امیدوار


ما پیش از این هم اندکی


رنجور و نالان بوده ایم


پس بعد از این هم نازنین


در پیله ی خود سر برم

غمخانه گردد این سرم
چون بعد ازین یادت کنم؛


نی ناله خواهم کرد و نی،

افغان و گویم کاو چرا………………

ایــــن روزهــــا...

ایــــن روزهــــا

غـــمـــ بــــرای خـــــوردن زیــــاد دارمــــ

تـــو دیـــگر

بـــرایمـــ لقــمه نگیــــر

لطفــا !

٫٫٫٫٫٫٫

تـو را هـرگز..

"آرزو" نـخواهمـ کـرد..

هـیچوقـتـ..!!

چـونـ مـحال مـیشـویـ..

مـثل تـمامـ آرزوهـایـمـ..

خـستـهـ شـدمـ..

از بـسـ آرزو کردمـ..

و دیـگرانـ بـه آنـ رسیدنـد..

 
 
 

...

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

حالمان بد نیست غم کم می خوریم /کم که نه! هر روز کم کم میخوریم

آب می خواهم،‌سرابم می دهند /عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب /از چه بیدارم نکردی آفتاب؟

خنجری بر قلب بیمارم زدند/ بی گناه بودم و دارم زدند


دشنه ای نامرد بر پشتم نشست / از غم نامردمی پشتم شکست


سنگ را بستند و سگ آزاد شد / یک شبه بیداد آمد،‌داد شد

 

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام /تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

عشق اگر اینست مرتد می شوم / خوب اگر اینست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است /کافرم دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سردرگم شدم / عاقبت آلوده مردم شدم


بعد از این با بی کسی خومی کنم / هرچه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خنجر بدست / بت پرستم بت پرستم بت پرست


بت پرستم،‌ بت پرستی کار ماست/ چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم / طالعم شوم است باور می کنم

من که با دریا تلاطم کرده ام/ راه دریا را چرا گم کرده ام؟

قفل غم بر درب سلولم مزن! / من خودم خوش باورم گولم مزن!


من نمی گویم که با من یار باش/ من نمی گویم مرا غم خوار
 باش

من نمی گویم؛ دگر گفتن بس است /گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شیرین ! شاد باش/ دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

آه ! در شهر شما یاری نبود/ قصه هایم را خریداری نبود!!!


وای! رسم شهرتان بیداد بود/ شهرتان از خون ما آباد بود


از درو دیوارتان خون می چکد/ خون من، فرهاد،‌ مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شومتان / خسته از همدردی مسمومتان


اینهمه خنجر، دل کس خون نشد/ این همه لیلی،‌کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فریادتان / بیستون در حسرت فرهادتان


کوه کندن گر نباشد پیشه ام / بویی از فرهاد دارد تیشه ام


عشق از من دورو پایم لنگ بود / قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گرنرفتم هر دو پایم خسته بود / تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! / فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه!


هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه! / هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه!


هیچ کس اشکی برای ما نریخت / هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی هست حالم دیدنیست / حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم /گاه بر حافظ تفأل می زنم


حافظ دیوانه فالم را گرفت / یک غزل آمد که حالم را گرفت:

« ما زیاران چشم یاری داشتیم / خود غلط بود آنچه می پنداشتیم»

...

دیگرم گرمی نمیبخشی ...


دیگرم گرمی نمیبخشی

عشق ای خورشید یخ بسته

سینه ام صحرای نومیدی ست

خسته ام...

از عشق هم خسته...! 

ادامه نوشته

من که گفتم...

                        " انتقام"

میخواهم تورا بکشم

اما 

چاقو را در سینه خود فرومیکنم

نمیدانم

تو کشته خواهی شد یا من؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

                    

 

 

ادامه نوشته