سال نو مبارک...


ای فریاد...

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز


همچنان می سوزد این آتش

نقشهایی را که من بستم به خون دل

بر سر و چشم در و دیوار


در شب رسوای بی ساحل


وای بر من ، سوزد و سوزد


غنچه هایی را که پروردم به دشواری


در دهان گود گلدانها


روزهای سخت بیماری


از فراز بامهاشان ، شاد


دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب

بر من آتش به جان ناظر


در پناه این مشبک شب


من به هر سو می دوم ، گریان


گریان ازین بیداد


می کنم فریاد ،

 ای فریاد

! ای فریاد.....

دلم شکست...

حدودا  یک روز به پایان امسال مونده...

سال یک هزار و سیصد و نود ویک...

هه..........

ما کجا وایسادیم؟

سالی بود که به معنای واقعی کلمه خورد شدم...

شکستم...

"چرا" ش طولانیه ،پس نپرس چرا؟

خب...دوستای عزیزم...

یک سال گذشت و خیلیها از بینمون رفتن و اما ما

بازم نفهمیدیم که یه روزی هم ماها میمیریم ...

 و باز هم به گناه کردنامون ادامه میدیم...

از خودم بیزارم

 و از گناه..............

از دور شدن از "خدا"...

خسته شدم از خودم...

اول هر سال تصمیم میگیریم که خوب باشیم اما

بازم تکرار اشتباهات سال قبل و حتی بدتر...

مجبور  شدم بزرگ شم و به زندگی ادامه بدم...

دوس ندارم بزرگ شم...

انگار که اختیاری برا زندگی دارم...

اه...

بی خیال....................

دوس ندارم امسال تموم شه...

اما میشه...

و من وارد سال جدید میشم ...

و نمیدونم چی در انتظارمه...

 سال جدید  چه مفهومی داره

وقتی من نمیتونم اونجور که دلم مخواد زندگی کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خیلی دلم گرفته از خیلیا!!!!!!!!

تنهام...

واقعا تنها...

 

واقعا هیچکس درکم نمیکنه...

دیگه نمیتونم با کسی انس بگیرم...

رفاقت با "خدا " هم که خیلی سخته!

چیکار کنم...

از نالیدن بیزارم اما...............

خدایااااااااااا بازم کمکم کن...

گذشت........

سیصد و شصت و چهار روز...

بیخود و بی جهت...

و بدون هدف...

و من باز همونم که که بودم...

خسته تر و شکست خورده تر...

آه...خدا...خدا...خدا...

یه نشونه میخوام...

یه اتفاق...

یه تحول...

خدایا یه سوال:"چطور یه آدم با اطمینان کامل میتونه  بگه :این شخص منو دوس داره"؟؟؟؟؟

واااای اصلا خودمم نمیدونم چی میگم بخدا...

"خدایا چنان کن سرانجام کار

تو خشنود باشی و ما رستگار"...

خدایا کمک...

کمک...............................................

 

 

...................................................................

به پشت سرم نگاه میکنم...

به پشت سرم نگاه میکنم...

شاید هنوز کسی مرا دوست داشته باشد.................

اما افسوس.........

...............................................

همه کاسه آب به دست،

منتظر رفتن من هستند.....

از دور...

از دور دوستت داشتم...

بی هیچ عطری

محبتی

 نگاهی

تنها دوستت داشتم.........

اما حالا اگر دور شوی،

چه کنم با این همه وابستگی؟؟؟

یا زینب کبری "س"


ولادت حضرت زینب  "س" مبارک...

دلم.................

دلم گرفته "به وسعت تمام دلتنگی های عالم".....

 

دوس دارم انقدر پاک بشم که هردعایییییی کردم

همه رو "خدا"بر آورده کنه...

     نه اینکه فکر کنید آرزوی خاصی دارم،

نه.....

فقط به خاطر اینکه "خدا" بهم افتخار کنه

و

بیش از حد دوسم داشته باشه...

همین...........................................................

خانه تکانی دل به رسم عشاق...

 


غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان

اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین

 

 


بگذار همانجا بماند

فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت ...

 

 


دلت را محکم تر اگر بتکانی

تمام کینه هایت هم می ریزد

و تمام آن غم های بزرگ

و همه حسرت ها و آرزوهایت ...

 

 


باز هم محکم تر از قبل بتکان

تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!

 

 


حالا آرام تر، آرام تر بتکان

تا خاطره هایت نیفتد

تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟

خاطره، خاطره است

باید باشد، باید بماند ...

 

 


کافی ست؟

نه، هنوز دلت خاک دارد

یک تکان دیگر بس است

تکاندی؟

دلت را ببین

چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟

 

 


حالا این دل جای "او"ست

دعوتش کن

این دل مال "او"ست...

همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا...

 

 


و حالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه

یک قاب تجربه و مشتی خاطره

مشتی خاطره و یک "او"...

 

 


خـانه تـکانی دلـت مبـارک....................................

کاش می شد ...


کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم

تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم!!!

کاش در باور هر روزه مان

جای تردید نمایان می شد

و سوالی که چرا سنگ شدیم

و چرا خاطر دریایی مان خشکیده ست؟

کاش می شد که شعار

جای خود را به شعوری می داد

تا چراغی گردد دست اندیشه مان

کاش می شد که کمی آینه پیدا می شد

تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را

شبح تار امانت داران

کاش پیدا می شد................



نمیدانم...

نمیدانم کجای خوب این قصه ایستاده ای،،،

 

که از هواس لحظه هایم پرت نمیشوی......................

دیر آمدی...

دیر آمدی...

تمام شده ام دیگر،

بس که بلعیده ام اندوه نبودنت را...

هنوز اما مانند حاتمم........

میبخشمت!

با آنکه هزار شب بی خوابی طلب دارم از تو...........

تمام شد............

تمام شد...

بجز این اشکها، برای باختن چیزی ندارم...

...

...

بریزم به پایت میمانی؟؟؟

..............

کم آوردم.............

بگذار آسمان بگرید...

آسمان این روزها

بغض دارد.

بگذار آسمان

بگرید.

بگذار آسمان

ببارد

در حسرت نبودنت

اینها اشک نیست

بغض فرو خورده ی

یک احساس است

به نام

حسرت

دنیای من..........

دنیای من همه جایش بارانی ست........

هرچه کمتر بدانی،

کمتر خیس خواهی شد!!!!!!!!!!!!!!!!

میگفت............

زخمهای دستم را می بست و میگفت:

"چرا با خود چنین کردی؟؟؟"

....................................

ولی زخم بزرگ دلم را ندید تا بگوید:

"چرا با تو چنین کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟"

همیشه نمی شود.....

همیشه نمی شود.....

زد به بی خیالی و گفت:

تنهـــــــــــا امده ام ٬ تنهـــــــا می روم...

یک وقت هایی....

شاید حتی برای ساعتی یا دقیقه ای...

کم می اوری....

دل وامانده ات....

یک نفر را می خواهد

.

.

با تو نیستم...!

تو نخوان....

با خودم زمزمه میکنم....

من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام.....

فقط کمی....

تو را کم اورده ام....

باران.............

و باز هم "باران" گذر همه ی نسلهای تاریخ شروع به باریدن

گرفت..............

 

و گناهان من با این باران شسته نخواهد

شد....................................................

..................................

.......................

............

هرچقدر هم...

هرچقدر هم که خودت را به راههای مختلف زده باشی

توی سردخانه می فهمی

چقدر جای یک دست گرم

خالیست

وقتی به رو به رو خیره مانده ای و

صدای قطره ها، وحشتناک تر از هر ضجه ای، گوشت را پر می کند...

خیلی سخت بود...

خیلی سخت بود...

با بغض نوشتم...

با گریه خواندی................

از تنهایی گریزی نیست ......

از تنهایی گریزی نیست ......

بگذار آغوشم برای همیشه یخ بزند . . .

نمیخواهم کسی شال گردن اضافی اش را،

دور گردن آدم برفی احساسم بیاندازد...

شاید "خدا"..........


در هزارتوی تنهایی دنیایی که  انسانهایش سرشار از حس درد و

دوری اند،

در سیل بی سرانجام انسان هایی که "عاشق" می شوند...

یک دوست، یک هم سخن،

یکی که هرگز نگوید چرا؟

هرگز نگوید دیر کردی

هرگز نگوید کجا بودی

و هرگز به دست های خالی تو نگاهی نکند

رویای تازه ای است...

ولی کسی همیشه هست

همین جا

کنار هر درد دوری

کنار هر تاب و طاقت

کنار هر اشک گرم

کنار هر بغض تر

همین جاست...

و همیشه هست

حتی از میان شلوغی کسل کننده ی آدمهای مبهم صدای دوست

رو می شنود

حتی وقتی هیچ کس نگاهت نمی کند او به تو خیره شده و منتظر

 شکفتن غنچه ی لبهای توست تا بشکفد و اسمش را صدا بزند...

حتی یک بار هم سلامت را بی پاسخ نمی گذارد.

نمی دانم "خدا" که "عشق" را آفرید، به کدام شعله اش رنگ

آفرین زد:

شور؟

آتش؟

اشک؟

فراق؟

نگاه منتظر؟

در راه ماندن؟

یا احساس لطیف "لبخند"؟

شاید "خدا" خود شور شیرین و نزدیک این قافله است...

و مقصدی نرسیدنی

وصالی دست نیافتنی....

تا "عشق" بماند و

انتظار رسیدن...

یه روز...


http://p30group.ir/wp-content/uploads/2012/02/442.jpg

دیگر هیچکس را دوست نمیدارم...

منم، منی که دیگر هیچ چیزی را دوست نمی دارم

 

به نشان نا رضایتی از امر تغییر پذیر...

 

نفرت هم نمی ورزم به هیچ چیز

 

به نشان نارضایتی تمام عیار از امر تغییر ناپذیر...

 

"برتولت برشت"    

 

نفرین به سفر...


ما چون دو دریچه رو به روی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
عمر آینه ی بهشت، اما... آه
بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته ست
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد


"مهدی اخوان ثالث"

نمایشگاه زده ام...

نمایشگاه زده ام...

روزهای نبودنت را "آه" میکشم و

قاب میکنم...

.....

بیا تماشا کن!!!!!!!!!!!!!!

.....

از روی کینه نیست که خنجر به سینه ات میزنند...

 

این مردمان تنها به شرط چاقو دل میبرند...........

درون معبد هستی...

 درون معبد هستی

بشر، در گوشة محراب خواهش هاي جان افروز

نشسته در پس سجاده ی  صد نقش حسرت هاي هستي سوز

به دستش خوشة پربار تسبيح تمناهاي رنگارنگ

نگاهي مي كند، سوي" خدا"، از آرزو لبريز

به زاري از ته دل يك «دلم مي خواست» مي گويد

شب و روزش دريغ رفته و ای كاش آينده است.....

 

من امشب هفت شهر آرزوهايم چراغان است!

زمين و آسمانم نورباران است!

كبوتر هاي رنگين بال خواهش ها

بهشت پر گل انديشه ام را زير پر دارند

صفاي معبد هستي تماشايي است

ز هر سو ، نوشخند اختران در چلچراغ ماه مي ريزد

جهان در خواب

تنها من، در اين معبد، در اين محراب:

.....

 

دلم مي خواست بند از پاي جانم باز مي كردند

كه من، تا روي بام ابرها پرواز مي كردم،

از آنجا با كمند كهكشان، تا آستان عرش مي رفتم

در آن درگاه، درد خويش را فرياد مي كردم!

كه كاخ صدستون كبريا لرزد!!!!!!!!!!!!

 

مگر يك شب از اين شب هاي بي فرجام

ز يك فرياد بي هنگام

به روي پرنيان آسمان ها،

 خواب در چشم خدا لرزد...

 

دلم مي خواست؛ دنيا رنگ ديگر بود

"خدا" با بنده هايش مهربان تر بود

از اين بيچاره مردم ياد مي فرمود!

 

دلم مي خواست زنجيري گران، از بارگاه خويش مي آويخت

كه مظلومان،" خدا" را پاي آن زنجير

ز درد خويشتن آگاه مي كردند

چه شيرين است وقتي بي گناهي داد خود را از" خداي" خويش

 مي گيرد

چه شيرين است اما من،

                                                          دلم مي خواست؛ اهل زور و زر، ناگاه

                                                          ز هر سو راه مردم را نمي بستند و زنجير" خدا" را برنمي چيدند

                                                          دلم مي خواست دنيا خانه مهر و محبت بود

                                                           دلم مي خواست مردم، در همه احوال با  هم آشتي بودند

                                                           طمع در مال يكديگر نمي كردند

                                                           كمر بر قتل يكديگر نمي بستند

                                                            مراد خويش را در نامرادي هاي يكديگر نمي جستند،

                                                           ازين خون ريختن ها، فتنه ها، پرهيز مي كردند

                                                           چو كفتاران خون آشام، كمتر چنگ و دندان تيز مي كردند!

چه شيرين است وقتي سينه ها از مهر آكنده است...

چه شيرين است وقتي آفتاب دوستي، در آسمان دهر تابنده است

چه شيرين است وقتي زندگي خالي ز نيرنگ است

                         دلم مي خواست دست مرگ را از دامن اميد ما،

 كوتاه مي كردند!

                         در اين دنياي بي آغاز و بي پايان

                         در اين صحرا كه جز گرد و غبار از ما نمي ماند:

 

                       "  خدا"، زين تلخكامي هاي بي هنگام بس مي كرد!

                         نمي گويم پرستوي زمان را در قفس مي كرد!

                         نمي گويم به هر كس بخت و عمر جاودان مي داد؛

                         نمي گويم به هر كس عيش و نوش رايگان مي داد؛

                         همين ده روز هستي را امان مي داد!

                       دلش را ناله تلخ سيه روزان تكان مي داد!

دلم مي خواست عشقم را نمي كشتند

صداي آرزويم را –كه چون خورشيد تابان بود- مي ديدند

چنين از شاخسار هستيم آسان نمي چيدند

گل عشقي چنان شاداب را پرپر نمي كردند

به باد نامرادي ها نمي دادند

به صد ياري نمي خواندند

به صد خواري نمي راندند

چنين تنها به صحراهاي بي پايان اندوهم نمي بردند...

دلم مي خواست يكبار دگر او را كنار خويش میدیدم...

به ياد اولين ديدار در چشم سياهش خيره مي ماندم،

دلم يكبار ديگر همچو ديدار نخستين ، پيش پايش دست و پا مي زد

شراب اولين لبخند در جام وجودم هاي و هو مي كرد

غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو مي كرد...

دلم مي خواست دست عشق –چون روز نخستين- مستي ام را

 زيرو رو مي كرد!

دلم مي خواست سقف معبد هستي فرو مي ريخت

پليدي ها و زشتي ها ، به زير خاك مي ماندند

بهاري جاودان آغوش وا مي كرد

جهان در موجي از زيبايي و خوبي شنا مي كرد!

بهشت عشق مي خنديد

به روي آسمان آبي آرام

پرستوهاي مهر و دوستي پرواز مي كردند.

به روي بام ها ناقوس آزادي صدا مي كرد...

مگو: «اين آرزو خام است!»

مگو: «روح بشر همواره سرگردان و ناكام است!»

اگر اين كهكشان از هم نمي پاشد؛

وگر اين آسمان در هم نمي ريزد؛

بيا تا ما «فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو در اندازيم.»

به شادي «گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم!»

 

"فریدون مشیری"