عید فطر مبارک


عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت


صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت







عيد واقعي آن وقتي است که

انسان رضاي خدا را به دست بياورد،

 پس درون خودمان را اصلاح کنيم.

٬٬٬٬٬٬٬٬٬

 

 

هرچند که من گناهکارم يا رب
بر رحمت تو اميدوارم يا رب
بر وسعت عفوت چه نگاه اندازم
بر کرده خود نظر ندارم يا رب

٫٫٫٫٫٫٫٫٫

 

 

 

فرازهايي از دعاي وداع امام سجاد(ع) با ماه رمضان:


بدرود اي بزرگترين ماه خداوند و اي عيد اولياي خدا...
بدرود اي ماه دست يافتن به آرزوها...
بدرود اي ياريگر ما که در برابر شيطان ياريمان دادي...
بدرود اي که هنوز فرا نرسيده از آمدنت شادمان بوديم
و هنوز رخت برنبسته از رفتنت اندوهناک.


* التماس دعا*


حسین پناهی

 

ساده زيستي و نوع متفاوت بينش مرحوم حسين پناهي از جهان عده زيادي

را تحت تاثير قرار داد. نوع نگاهش، سادگي كلامش، او كسي بود كه ساده

به دنيا آمد و ساده از دنيا رفت...

 

 

دیوونه کیه؟


        عاقل کیه؟


               جونور کامل کیه؟


واسطه نیار، به عزتت خمارم


              حوصله‌ی هیچ کسی رو ندارم


کفر نمی‌گم، سوال دارم


                   یک تریلی محال دارم


                     تازه داره حالیم می‌شه چی‌کاره‌ام


                                می‌چرخم و می‌چرخونم ٬ سیاره‌ام !


تازه دیدم حرف حسابت منم


                         طلای نابت منم


                     تازه دیدم که دل دارم، بستمش !


راه دیدم نرفته بود ، رفتمش


     جوونه‌ی نشکفته رو ، رستمش


            ویروس که بود حالیش نبود ، هستمش


جواب زنده بودنم مرگ نبود؛


                                   جون شما بود؟


مردن من مردن یک برگ نبود؛


                                تو رو به خدا بود؟


اون همه افسانه و افسون ولش؟


                        این دل پر خون ولش؟


دلهره‌ی گم کردن گدار مارون ولش؟


        تماشای پرنده‌ها بالای کارون ولش؟


             خیابونا، سوت زدنا، شپ شپ بارون ولش؟


دیوونه کیه؟


      عاقل کیه؟


            جونور کامل کیه؟


  گفتی بیا زندگی خیلی زیباست؛


                                             دویدم !


چشم فرستادی برام تا ببینم؛


                                           که دیدم !


پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه؟


کنار این جوب روون معناش چیه؟


                    این همه راز، این همه رمز


                             این همه سر و اسرار معماست؟


آوردی حیرونم کنی که چی بشه؟


                                             نه والله!


مات و پریشونم کنی که چی بشه؟


                                             نه بالله!


پریشونت نبودم؟


                     من ، حیرونت نبودم؟


تازه داشتم می‌فهمیدم که فهم من چقدر کمه


                اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه


گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه


                   انجیر می‌خواد دنیا بیاد،


                                        آهن و فسفرش کمه


چشمای من آهن انجیر شدن


             حلقه‌ای از حلقه‌ی زنجیر شدن . . .


عمو زنجیر باف ، زنجیرتو بنازم


                  چشم من و انجیرتو بنازم

               

                           چشم من و انجیرتو بنازم . . .


دیوونه کیه؟


       عاقل کیه؟


          جونور کامل کیه؟




"حسین پناهی"

ادامه نوشته

یا علی (ع)

 

 

                                                   یا علی بن ابی طالب (ع)

 

شهادت امام علی (ع) تسلیت.

 

امیدوارم همه ی ما یه روز بتونیم علی وار زندگی کنیم

حتی به اندازه ی یک روز...

ادامه نوشته

با جبران خلیل جبران............

او در ششم ژانویه سال ۱۸۸۳، در خانواده‌ای مسیحی مارونی (منسوب به

مارون قدیس) که به خلیل جبران شهرت داشتند، در البشری، ناحیه‌ای

کوهستانی در شمال لبنان به دنیا آمد. مادرش زنی هنرمند بود که «کامله» نام

داشت.



خليل جبران

مادر جبران کامله رحمه، سی ساله بود که جبران را از شوهر سومش خلیل

جبران به دنیا آورد. شوهرش مردی بی مسئولیت بود و خانواده را به ورطه فقر

کشاند. جبران خلیل یک برادر ناتنی به نام «پیتر»، شش سال بزرگتر از خودش،

و دو خواهر کوچکتر به نام‌های «ماریانه» و «سلطانه» داشت که در تمام

عمرش به آن‌ها وابسته بود. از آنجا که جبران در فقر بزرگ می‌شد، از تحصیلات

رسمی بی بهره ماند و آموزش‌هایش محدود به ملاقات‌های منظم با یک کشیش

روستایی بود که او را با اصول مذهب و انجیل و زبان‌های سوری و عربی آشنا

کرد. جبران هشت ساله بود که پدرش به علت عدم پرداخت مالیات به زندان

افتاد و حکومت عثمانی تمام اموالشان را ضبط و خانواده را آواره کرد. سرانجام

مادر جبران تصمیم گرفت با خانواده‌اش به آمریکا کوچ کند. در ۲۵ ژوئن سال

۱۸۹۵، جبران در دوازده سالگی با مادر، برادر و دو خواهرش لبنان را ترک و به

ایالات متحده آمریکا رفت و در بوستون ساکن شد. وی در بوستون به مدرسه

رفت. در مدرسه، اشتباهی در ثبت نام، نام او را برای همیشه تغییر داد و به

کهلیل جبران Kahlil Gibran تبدیل کرد که علی رغم تلاش‌هایش برای بازیابی

نام کاملش، تا پایان عمرش بر جا ماند. جبران در سال ۱۸۹۶ با فرد هلند دی

ملاقات کرد و از آن به بعد وارد مسیر هنر شد. دی جبران را با اساطیر یونان،

ادبیات جهان، نوشته‌های معاصر و عکاسی آشنا کرد.

[ویرایش]بازگشت به لبنان

همچنین دختر جوانی به نام «ژوزفین پی بادی» که ثروت سرشاری از ذوق و

فرهنگ داشت دل به محبت این جوان بست و در رشد و کمال او بسیار موثر واقع

شد. وی در آمریکا به نگارگری پرداخت و در سال ۱۹۰۸ وارد فرهنگستان

هنرهای عالی در پاریس در فرانسه شد و مدت سه سال زیر نظر تندیسگر

معروف «اگوست رودن» درس خواند. رودن برای جبران آینده درخشان و تابناکی

را پیش‌بینی نمود. زنان دیگری نیز بعدها در زندگی جبران ظاهر شدند که از همه

مهم ‌تر خانم «مری هسکل» و «شارلوت تیلر» است. این دو زن اخیر بخصوص

خانم هسکل شاید بیشترین تأثیر را در زندگی فرهنگی و هنری و حتی اقتصادی

جبران داشته‌اند. اما جبران پس از حدود سه سال اقامت در آمریکا به شوق

زادگاه و عشق به آشنایی با زبان و فرهنگ بومی خویش به وطن بازگشت.

جبران که به کمک فرد هلند دی کم کم وارد حلقه بوستونی‌ها شده بود و شهرت

کوچکی به هم زده بود، با نظر خانواده‌اش تصمیم گرفت به لبنان برگردد تا

تحصیلاتش را به پایان برساند و عربی بیاموزد. جبران در سال ۱۸۹۸ وارد بیروت

شد و به «مدرسه الحکمه» رفت. جبران در این دوره کتاب مقدس را به زبان

عربی خواند و با دوستش یوسف حواییک، مجله‌ای به نام «المناره» منتشر کرد

که حاوی نوشته‌های آن دو و نقاشی‌های جبران بود.

[ویرایش]مرگ در خانواده و بازگشت به ایالات متحده

جبران دانشگاه را در سال ۱۹۰۲ تمام کرد. زبان‌های عربی و فرانسه را آموخته

بود و در سرودن شعر به مهارت رسیده بود. در این هنگام رابطه‌اش با پدرش

قطع شد و از او جدا شد و زندگی محقر و فقیرانه‌ای را از سر گرفت. در همان

هنگام شنید که برادر ناتنی‌اش سل گرفته، خواهرش سلطانه مشکل روده‌ای

دارد و مادرش گرفتار سرطان است. با شنیدن خبر بیماری هولناک سلطانه،

جبران در ماه مارس ۱۹۰۲ لبنان را ترک کرد. اما دیر رسید و سلطانه در چهارده

سالگی درگذشته بود. در همان سال، پیتر به بیماری سل و مادرش به سرطان

درگذشتند.

خلیل جبران بعد از پایان تحصیلاتش در فرانسه دوباره وارد آمریکا شد و تا مرگش

در سال ۱۹۳۱ در آنجا کار و زندگی کرد.





آنچه را از دستم بر آید انجام میدهم

چرا که نمیتوانم از انجام آن خود داری کنم

تنها کاری که از دستم بر می آید

اعتماد داشتن

و ادامه دادن است...

 

 

 

    حتی زمانی که تردید داریم

    قلب ما در یقین است

    حتی زمانی که به زندگی نه میگوییم

    چیزی درون ما آری میگوید

    فقط آدمها هستند که نه را میشنوند

    خداوند تنها آری را میشنود ..............

    

    

    چـه کـور است آنکـه جیـبش  را به تـو می بـخـشد تـا

    از قـلبت بـاز ستـاند.

    

آن زمان که با اندیشه خود عزم آشتی کنید,سخن آغاز

می گردد.
 

دانش به تمامی بیهودگی است مگر به نام عشق,مگر

عشق در میانه باشد.
 
آری شما خوبید بدان هنگام که روی به ایثار نمایید
 

دوستی را به طلب هیچ مقصودی نخواهید,مگر

اعتلای  روح.
 

جامه های شما زیبایی تان نهان تواند کرد اما زشتی

تان را هرگز.
 
به رویاها ایمان بیاورید که دروازه های ابدیت اند.
 

کار با عشق چه باشد؟ بنیاد خانه ای همه از نازک

دلی و شور,تا که ماوای معشوق باشد.
 
زندگانی و مرگ یگانه اند همچون رودخانه و دریا
 
زندگی نه واپس رود و نه در انتظار دیروز درنگ کند.
 
عشق ژرفای خود نمی شناسد مگر به وقت فراق.
 

 گذر فصل های احساس را بر خود پذیرا شوید

همچنان که توالی فصول را بر مزارعتان.
 

روح خود را مجال دهید تا گفتار,لب ها و زبانتان را

هدایت کند.
 

خانه هاتان مباد که لنگر باشد,دکلی باد محور

بادبان.......

 

 

حقیقت نیازمند دو مرد است;

یکی درباره ی آن سخن می گوید

و دیگری آن را درک می کند.

امواج سخن همیشه ما را در خود می بلعند

پس ژرفایمان تا ابد خاموش است.

بسیاری از مذاهب همچون شیشه ی پنجره هایند;

حقیقت را از پشت شیشه ها می بینیم

اما ما را با حقیقت جدا می سازند!

برگرفته از کتاب: ماسه و کف

 
جبران خلیل جبران

خداوندا !

مرا شکار شیر کن پیش از آن که خرگوشی شکار من

شود.

خانه ام به من گفت:

از من دور مشو زیرا گذشته ی تو در من بسر می برد.

راه به من گفت:

پشت سر من بیا زیرا من آینده ی تو هستم.

اما من به خانه و راه ٬

به هر دو گفتم:

نه گذشته ای دارم و نه هیچ آینده ای.

اگر این جا بسر برم در پس ِ ماندنم رفتنی هست.

و اگر بروم ٬ در پس ِ رفتنم ماندنی هست.

زیرا تنها عشق و مرگ می توانند هر چیزی را دگرگون

سازند.

چگونه ایمان خود را برای زنده مانده از دست دهم؟

من می دانم که رؤیای آنان که بر پر می خوابند زیباتر

از رؤیای آنان که بر زمین می خوابند نیست.

و عجیب تر آن است ٬ هنگامی که از اندوه شکایت

کنم!

زیرا لذت خود را در آن می یابم!

 

 

 

در زمان هاي پيش مردي به صليب کشيده شد، زيرا

که بسيار دوست مي داشت و بسيار دوست داشته

مي شد.

 

بسيار متعجب خواهيد شد اگر به شما بگويم که او را

ديروز سه بار ملاقات کردم:

 اولين بار، به پليسي التماس مي کرد تا فاحشه اي را

به زندان نبرد.

 دومين بار، با ولگردي ميگساري مي کرد

 و سومين بار، با تاجرين معابد در نزاع

بود......................

 

 

 

 

رازهای دل هایمان را کسی درک نمی کند ٬

      مگر آنکه دلش پر از اسرار باشد.

آن که تنها با اوقات خوشش و نه با غم هایتان شریک

شما شود ٬

یکی از هفت کلید درهای بهشت را از دست داده

است.

برگرفته از کتاب « ماسه و کف »

 

 

هفت بار نفس خود را بي ارزش و حقير شمردم  :

1- هنگامي که   نَفس  خود را  گرفتار پستي و حقارت نمود تا به

سربلندي برسد .

2- هنگامي که او را ديدم در برابر معلولين و ناتوانها  وانمود به لنگيدن مي

کند .

3- هنگامي که ميان آسان و دشوار حق انتخاب به او داده شد و آسان را

اختيار نمود .

4- هنگامي که او مرتکب گناه شد  سپس خود را تسلي مي داد  که

ديگران همچون او مرتکب گناه مي شوند .

5- هنگامي که نَفس به خاطر ضعفي که بر او وارد شد   تاب و تحمل آورد

ولي  صبر خود را به قدرت و توان خود نسبت داد.

6-زماني که نفس زشتي رخي را نکوهش کرد   و آن  چيزي نبود جز يکي

از نقابهاي خودش .

7- هنگامي که ترانه مدح و ستايش سرود ٬ و آن را فضيلت و برتري

شمرد.

 

 

 
حقیقت نیازمند دو مرد است‌...

یکی درباره ی آن سخن می گوید

و دیگری آن را درک می کند.

امواج سخن همیشه ما را در خود می بلعند

پس ژرفایمان تا ابد خاموش است.

بسیاری از مذاهب همچون شیشه ی پنجره هایند....

حقیقت را از پشت شیشه ها می بینیم

اما ما را با حقیقت جدا می سازند !

 

برگرفته از کتاب "ماسه و کف"
ادامه نوشته

با دکتر شریعتی.....................

خدا همه جا هست :

 

توی سفره خالی ما ...

توی چروک های صورت مادربزرگ ...

توی ناله های زنی که داره وضع حمل می کنه ...

توی پینه های دست ادمهای بدبخت و فقیر ...

توی ارزوهای دخترهای فقیر دم بخت که دوست دارند کسی با اسب سفید بالدار بیاد و اونها رو از نکبت

فقری که توش گیر کرده اند نجات بده ...

توی دل مردی که شب با جیب خالی باید بره خونه، اما از زن و بچه هاش خجالت می کشه ...

توی دل زن اون تعمیرکاری که دوست داره شبها که شوهرش از کار برمی گرده خونه، دستهاش از روغن

و گریس سیاه باشه که یعنی اون روز کاری بوده و شوهرش پولی دراورده و به همین دلیل اول به دستهای

شوهرش نگاه می کنه ببینه سیاهند یا نه ...

توی دل اون شوهر که اگر دستهاش سیاه نباشن ساکت میره یه گوشه اتاق تا گرسنه بخوابه اما صدای

زنش که هی به بچه هاش میگه خدا بزرگه خدا بزرگه نمی ذاره اون بخوابه ...

توی نماز های طولانی ان عابد که خلوت شبانه اش رو حاضر نیست با همه دنیا عوض کنه ...

توی چشمهای سرخ شده کسی که به ناحق سیلی می خوره اما خجالت می کشه گریه کنه ...

توی اشکهای بچه ای که از درد بی پدری گریه می کنه و حتی معنی یتیم شدن رو نمی تونه بفهمه ...

توی تنهایی ادمها ...

توی استیصال ادمها ...

توی، خدایا چه کنم ها ...

توی خوشحالی شب عید بچه ها ...

توی شادی عروسها ...

توی غم تمام نشدنی زنهای بیوه ...

توی بازی بچه ها ...

توی صداقت ...

توی صفا ...

توی پاکی ...

توی توبه ...

توی توبه های مکرری که دایم شکسته میشن ...

توی پشیمانی از گناه ...

توی علی ...

توی نماز علی ...

توی اشکهای علی ...

توی غمهای علی ...

توی ...

خدا همه جا هست ..............

 

 

 

 

.......................................................

 

 

 

 

جملاتی از دکتر علی شریعتی

وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها مي كند پرهايش سفيد مي ماند، ولي قلبش سياه ميشود. دوست

داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است....

 دل هاي بزرگ و احساس هاي بلند، عشق هاي زيبا و پرشكوه مي آفرينند....

 اما چه رنجي است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن و چه بدبختي آزاردهنده

اي است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از كوير است.....

 اكنون تو با مرگ رفته اي و من اينجا تنها به اين اميد دم ميزنم كه با هر نفس گامي به تو نزديك تر

ميشوم . اين زندگي من است....

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق

شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه

است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم....

اگر قادر نيستي خود را بالا ببري همانند سيب باش تا با افتادنت انديشه‌اي را بالا ببري....

 

 

 

دوست داشتن برتر از عشق...

آتشهایی که می پزند، آتشهایی که می سازند ؛آتشهای سرد، خنک کننده ،خوب، پاک، روشن،نامرئی، . ..

نیرو آن آتش عشق در خدا !! چه کسی به این پی برده است ؟ آتش عشق در روح خدا ، آتشی که همه

هستی تجلی آن است ،آتش گرم نیست ،داغ نیست .چرا؟ نیازمندی در آن نیست ،تلاطم در آن نیست،

نا استواری ، شک، تزلزل ،


تردید ،نوسان ، وسواس،اظطراب ... نگرانی ،در آن نیست، اما آتش است ،آتشین تر از همه آتشها .آتشی

که پرتو یک زبانه اش آفرینش است، سایه اش آسمان است،جلوه اش کائنات است،گرده خاکستر نازک و

اندکش کهکشانها است... چه می گوییم ؟!!!


این آتش عشق در خدا !یعنی چه؟آتش عشق که این جوری نیست ..... پس این آتش دوست داشتن است.

آری.


آتش دوست داشتن است،عجب ! ؟ منهم مثل همه عارف ها و شاعرها حرف میزدم.آتش عشق !؟ آنهم در

خدا !؟


نه ، آتش دوست داشتن است که داغ نیست ، سرد نیست، حرارت ندارد؛ چرا؟ که نیازمندی ندارد؛ که

غرض ندارد؛ که رسیدن ندارد،که یافتن ندارد،که گم کردن ندارد ، که به دست آوردن ندارد ،که بکار آمدن

و بدرد خوردن ندارد...



 

 آسمان کویر سراپرده ملکوت خداست

 

 

آن شب من نیز خود را بر بام خانه گذاشته بودم و به نظاره آسمان

رفته بودم؛ گرم تماشا و غرق در این دریای سبز معلقی که بر آن،

مرغان الماس پرستارگان زیبا و خاموش، تک تک از غیب سر می

زنند و دسته دسته به بازی افسونکاری شنا می کنند. آن شب نیز

ماه با تلالو پرشکوهش که تنها لبخند نوازشی است که طبیعت بر

چهره نفرین شدگان کویر می نوازد از راه رسید و گلهای الماس

شکفتند و قندیل زیبای پروین - که هرشب، دست ناپیدای الهه ای

آن را از گوشه آسمان، آرام آرام، به گوشه ای دیگر می برد - سر زد

و آن جاده روشن و خیال انگیزی که گویی، یک راست، به ابدیت می

پیوندد: "شاهراه علی"، "راه مکه"! که بعدها دبیرانم خندیدند که: نه

جانم! کهکشان! و حال می فهمم که چه اسم زشتی! کهکشان،

یعنی از آنجا که کاه می کشیده اند و اینها هم کاه هایی است که بر

راه ریخته است! شگفتا که نگاه های لوکس مردم آسفالت نشین

شهر آن را کهکشان می بینند و دهاتی های کاهکش کویر، شاهراه

علی، راه کعبه، راهی که علی از آن به کعبه می رود....



 
من در برابر تو کیستم ؟

 و آنگاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم

و مرا صدفی که مرواریدم توئی

و خود را  اندامی که روحت منم

و مرا سینه ای که دلم توئی

 و خود را معبدی که راهبش منم

 و مرا قلبی که عشقش توئی

وخود را شبی که مهتابش منم

و مرا قندی که شیرینی اش توئی

و خود را طفلی که پدرش منم

و مرا شمعی که پروانه اش توئی

و خود را انتظاری که موعودش منم

و مرا التهابی که آغوشش توئی

و خود را هراسی که پناهش منم

و مرا تنهائی که  انیسش توئی

و ناگهان سرت را تکان می دهی و می گویی :

نه ، هیچ کدام !

هیچ کدام ، این ها نیست ، چیز دیگری  است ،

یک حادثه دیگری وخلقت دیگری و داستان دیگری است

 و خدا آن را تازه آفریده است

 هرگز ، دو روح ، در دو اندام  این چنین با هم آشنا نبوده اند ،

 این چنین مجذوب هم و خویشاوند

 نزدیک هم و نزدیک هم نبوده اند …

نه ، هیچ کلمه ای میان ما جایی نمی یابد …

سکوت این جاذبه مرموزی را که مرا به اینکه نمی دانم

 او را چه بنامم چنین جذب کرده است

  بهتر می فهمد و بهتر نشان می دهد .

دکتر شریعتی











 

عشق در اوج اخلاصش

به ایثار رسیده است.

و در اوج ایثارش

به قساوت...!

" دکتر شریعتی"

 



سخنان بزرگان

چقدر بدبخت هستند کسانی که شکیبایی ندارند. هرگز با این

خصلت در زندگی روی آسایش نخواهند دید.

( شکسپیر )

 

 

نفس ما را احاطه نموده و اجازه نمی دهد که مستی (عشق

خداوند) در ما جریان پیدا نماید .

( الهی قمشه ای - حسین )


 


خدایا: دوست داشتن بی آن که دوست بداند را عطا کن.

( شریعتی - علی )

 

سعی نکن که انسان موفقی بشوی بلکه یک انسان ارزشمند

موفقی بشوی.

( آینشتین - آلبرت )

 

مأموریت ما این است که درب زندان تفکرات و تصورات نا صحیح را

بشکنیم و به تمامی مخلوقات خداوند عشق بورزیم و تمامی زیبایی

طبیعت را دوست بداریم. در این راه نیازمندیم که تغییرات بسیار

اساسی در نظام رفتاری خود ایجاد نماییم. بدینوسیله است که

انسان نجات می یابد.

( آینشتین - آلبرت )

 

دنیا جای خطرناکی است. نه برای این که افرادی مرتکب اعمال

شیطانی می گردند بلکه برای افرادی که ستم را می بینند و کاری

انجام نمی دهند.

( آینشتین - آلبرت )

 

 

نفسیوس :

به جای آنکه به تاریکی لعنت بفرستید ، یک شمع روشن

کنید...

 

 

مثل آلمانی :

افتادن در گل و لای ننگ نیست. ننگ در این است که آنجا بمانی.

 

ارسطو :

عاقل آنچه را که می داند ، نمی گوید ؛ ولی آنچه را که می گوید ،

می داند

 

ابوالعلا :

باید از بدی کردن بیشتر بترسیم تا بدی دیدن.

 

 

امام على(علیه السلام):

«مؤمن شادمانى اش در صورت و اندوهش در دل است.

سینه اى گشاده و نفسى فروتن دارد. بالانشینى را کراهت دارد...

 سکوتش طولانى و اوقاتش مشغول است،

 شاکر و شکیبا است.

 

 

دوست داشتن کسانی که دوستمان می‌دارند کار بزرگی نیست،

مهم آن است آنهایی را که ما را دوست ندارند، دوست بداریم ...

"حضرت عیسی مسیح"

 

 

 

نه وام ميدهم نه وام ميستانم زيرا وام راهي است بسوي

 تباهي.

( شكسپير )

 

 

 

 

چيزيكه مرد را وادار ميكند بيوفائي زنش را باور نكند داشتن اعتماد

 به حسن اخلاقي زنش نيست بلكه ضعف اخلاقي خودش

 است.

( ناپلئون )
 

با صادق هدایت

حقیقت دارد

 تو را دوست دارم

 در این باران

 می خواستم تو


 در انتهای خیابان نشسته

باشی...

 من عبور كنم

 سلام كنم

لبخند تو را در باران

 می خواستم

 می خواهم


 تمام لغاتی را كه می دانم برای تو

 به دریا بریزم

دوباره متولد شوم

 دنیا را ببینم

رنگ كاج را ندانم

نامم را فراموش كنم

دوباره در آینه نگاه كنم


ندانم پیراهن دارم

كلمات دیروز را

 امروز نگویم

خانه را برای تو آماده كنم

برای تو یك چمدان بخرم


 تو معنی سفر را از من بپرسی


لغات تازه را از دریا صید كنم


لغات را شستشو دهم


 آنقدر بمیرم

 تا زنده شوم...................................


"احمد رضا احمدی"






حالا بر خواسته ام!

چه ها می بینم؟

چه دنیایی است!چه زمینی چه آسمانی....!

دیگر زمینی نیست و همه آسمان است !

هستی سردری است آبی رنگ ! ملکوت فرود آمده است ! ماورا

پرده بر انداخته است! آسمان بهشت بر چشمهای مجذوب من به

لبخند بوسه می زند. آسمان های عرش خدا در قطره گرم اشک من

غوطه می خورد ....



چه آسمانهایی !

به پهنای عدم ! به جلال خدا! به گرمای عشق! به روشنایی امید !

به بلندی شرف! به زلالی خلوص! به آشنایی انس به پاکی شکوه

زیبا و مهربان دوست داشتن...!



چه می گویم؟

کلمات تنبل و عاجز و آلوده را کجا می برم؟ خاموش شوید ای کلمات

! از چه سخن می گو یید؟

و من اکنون در آستانه دنیایی ایستاده ام که در برابرم آنچه از آن

دنیای خورشید و خاک و زندگی به چشمم می آ ید سکوت است و

بس....



"صادق هدایت"

اگر.............

اگر پایت دوباره بلغزد ... قطع خواهد شد .

اگر دستت تو را به راهی دیگر رهنمون شود ـ

خواهد پوسید .

اگر زندگی ات را از من بگیری ... خواهی مرد !

حتی اگر زنده باشی ... !

چون سایه و یا مرگ خواهی بود ...

بی من اگر گام برداری بر زمین !



"بابلو نرودا"






امروز ، چرکنویس ِ یکی از نامه های

 قدیمی را پیدا کردم!

کاغذش هنوز،

از آواز ِ آن همه واژه بی دریغ

سنگین بود!

از باران ِ آن همه دریا!

از اشتیاق ِ آن همه اشک

چقدر ساده برایت ترانه می خواندم!

چقدر لبهای تو

در رعایت ِ تبسم بی ریا بودند!

چقدر جوانه رؤیا

در باغچه ی بیداریمان سبز می شد!

هنوز هم سرحال که باشم

کسی را پیدا می کنم

و از آن روزهای بی برگشت برایش می گویم!

نمی دانی مرور دیدارهای پشتِ سر چه کیفی دارد!

به خاطر آوردن ِ خوابهای هر دم ِ رؤیا...

همیشه قدمهای تو را

تا حوالی همان شمشادهای سبز ِ سر ِ کوچه می شمردم،

بعد بر می گشتم

و به یاد ترانه ی تازه ای می افتادم!

حالا، بعضی از آن ترانه ها،

دیگر همسن و سال ِ با توبودنند!

می بینی؟ عزیز!

برگِ تانخورده ِ آن چرکنویس قدیمی،

دوباره از شکستن ِ شیشه ی بغض ِ من تر شد!

می بینی...

چشمهایی که دزدها را دیده بود...

در برابر چشم‌های آسمان

ابر را

در برابر چشم‌های ابر

باد را

در برابر چشم‌های باد


باران را

در برابر چشم‌های باران


خاک را

دزدیدند،

و سرانجام در برابر همه چشم‌ها


دو چشم زنده را زنده به گور کردند


چشم‌هایی که دزدها را دیده بود.....

باید بگویند...

سکوت گناه است آنگاه که باید اعتراض کرد و

از انسانها موجوداتی بز دل میسازد.....

نژاد انسان بر( قله ) اعتراض صعود کرده است .

اگر تا کنون هیچ فریادی در برابر بی عدالتی ، جهل و شهوت، بر نخواسته


بود همچنان تفتیش عقاید در خدمت قانون بود و همچنان تیغه های گیوتین


برای حل اختلافات ما تصمیم گیری میکردند.

 افراد با شهامت که در اقلیتند...

 باید بگویند ...

ودوباره بگویند ...

تا خطاهای اکثریت را تصحیح کنند.



 
(1850–...1919) الا ویلر ویلکاکس

صادق هدایت

 
فاحشه را خدا فاحشه نکرد؛ آنان که در شهر نان قسمت می کنند،

 او را لنگ نان گذاشته ...اند،

 تا هر زمان که لنگ هم آغوشی ماندند،

 او را به نانی بخرند.



"صادق هدایت"
 

امروزه فقط حرفهای احمقانه بی خطرند...

راستی که در دوره تیره و تاری زندگی می کنم


امروزه فقط حرفهای احمقانه بی خطرند


اخم بر چهره نداشتن، از بی احساسی خبر می دهد،


و آنکه می خندد، هنوز خبر هولناک را نشنیده است.


"برتولت برشت"




رفتم مرا ببخش ...


رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت


راهی به جز گریز برایم نمانده بود


این عشق آتشین پر از درد بی امید


در وادی گناه و جنونم کشانده بود


رفتم که داغ بوسه ی حسرت ترا


با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم


رفتم که ناتمام بمانم در این سرود


رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم


رفتم مگو مگو که چرا رفت ننگ بود


عشق من و نیاز توو سوزو ساز ما


ازپرده ی خموشی وظلمت چونورصبح


بیرون فتاده بود به یکباره راز ما


رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم


در لابلای دامن شبرنگ زندگی


رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان


فارغ شوم ز کشمکش وجنگ زندگی


من از دو چشم روشن و گریان گریختم


از خنده های وحشی طوفان گریختم


از بستر وصال به آغوش سرد هجر


آزرده از ملامت وجدان گریختم


ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز


دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر


می خواستم شعله شوم سرکشی کنم


مرغی شدم به کنج قفس بسته واسیر


روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش


در دامن سکوت به تلخی گریستم


نالان ز کرده ها وپشیمان زگفته ها


دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم


(فروغ فرخزاد)

 

...فروغ...

نغمه هایت با دل من آشناست


ای نگاه خسته ی دیر آشنا


بر دو چشمم خیره شو تا بنگری


شعله های سرکش مهر و وفا


بر دو چشمم خره شو تا بگسلم


بندهای عفت وفرزانگی


مست ومدهوش از شراب آن نگاه


بهر آغوشت کنم دیوانگی


بر دوچشمم هیره شو تا شعله وار


لب بر آن لبهای خاموشت نهم


بوسمت دیوانه و مست و خراب


چهره بر چهرو بناگوشت نهم


در میان بازوانت بی دریغ


جسم سوزان مرا پنهان نما


از تمنای نگاهی پر عطش


پیکر داغ مرا لرزان نما


شاعر من شاعر دیر آشنا


نغمه هایت با دل من آشناست


چنگ در گیسوی افشانم بزن


قلب من دیوانه ی مهرو وفاست


عشق من افسانه ی هر محفلی ست


بی خبر هستی از این دیوانگی


آه اگر دستم به دامانت رسد


داد دل گیرم ازین بیگانگی


شاعر من بر دوچشمم خیره شو


خیره شو بر این دو چشم پر شرر



تا گشایی پرده های راز را


خیره شو ای شاعر من خیره تر



                                               .........................................




بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ


باورم ناید که عاقل گشته ام


گوییا او مرده درمن کاینچنین


خسته و خاموش و باطل گشته ام


هردم از آیینه می پرسم ملول


چیستم دیگربه چشمت چیستم؟


لیک در آیینه می بینم که وای


سایه ای هم زانچه بودم نیستم


همچو آن رقاصه ی هندو به ناز


پای می کوبم ولی بر گور خویش


وه که با حسرت این ویرانه را


روشنی بخشیده ام از نور خویش


ره نمی جویم به سوی شهر نور


بی گمان در قعر گوری خفته ام


گوهری دارم ولی آن را زبیم


در دل مردابها بنهفته ام


می روم اما نمی پرسم زخویش


ره کجا؟منزل کجا؟مقصود چیست؟


بوسه می بخشم ولی خود غافلم


کاین دل دیوانه را معبود کیست


او چو در من مرد ناگه هرچه بود


در نگاهم حالتی دیگر گرفت


گوئیا شب با دو دست سرد خویش


روح بی تاب مرا در برگرفت


آه آری این منم اما چه سود


او که در من بود دیگر نیست نیست


می خروشم زیر لب دیوانه وار


او که در من بود آخر کیست کیست؟



.....................

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه ام از عطر تو سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم زآلودگی ها کرده پاک

ای تپشهای تن سوزان من

آتشی در سایه ی مژگان من

ای ز زرین شاخه ها پربارتر

ای در بگشوده بر خورشیدها

در هجوم ظلمت تردیدها

با توام دیگر ز دردی بیم نیست

ای دل تنگ من و این بار نور

های هوی زندگی در قعر گور؟

ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش از اینت گر که در خود داشتم

هرکسی را تو نمی انگاشتم

درد تاریکیست درد خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سیه دل سینه ها

سینه آلودن بر چرک کینه ها

در نوازش نیش ماران یافتن

زهر در لبخند یاران یافتن

زر نهادن در کف طرارها

گم شدن در پهنه ی بازارها

آه ای با جان من آمیخته

ای مرا از گور من انگیخته

چون ستاره با دو بال زر نشان

آمده از دوردست آسمان

از تو تنهاییم خاموشی گرفت

پیکرم بوی هم آغوشی گرفت

جوی خشک سینه ام را آب تو

بستر رگهام را سیلاب تو

در جهانی اینچنین سردو سیاه

با قدمهایت قدمهایم به راه

ای به زیر پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

گیسویم را از نوازش سوخته

گونه هام از هرم خواهش سوخته

آه ای بیگانه با پیراهنم

آشنای سبزه زاران تنم

آه آه ای از سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر سیراب تر

عشق دیگر نیست این این خیرگی ست

چلچراغی در سکوت وتیرگی ست

عشق چون در سینه ام پیدا شد

از طلب پا تاسرم ایثار شد

این دیگر من نیستم من نیستم

حیف از آن عمری که با من زیستم

ای تشنج های لذت در تنم

ای خطوط پیکرت پیراهنم

آه می خواهم که بشکافم ز هم

شادیم یکدم بیالاید به غم

آه می خواهم که برخیزم زجای

همچو ابری اشک ریزم های های

این دل تنگ من و این دود عود

در شبستان زخمه های چنگ ورود؟

این فضای خالی و پروازها؟

این شب خاموس و این آوازها؟

ای نگاهت لای لایی سحر بار

گاهوار کودکان بی قرار

ای نفسهایت نسیم نیم خواب

شسته از من لرزه های اضطراب

خفته در لبخند فرداهای من

رفته تا اعماق دنیاهای من

ای مرا با شور شعر آمیخته

اینهمه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی






نگه دگر به سوی من چه می کنی؟

چو در بر رقیب من نشسته ای

به حیرتم که بعد از آن فریبها

تو هم پی فریب من نشسته ای


به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا

که جام خود به جام دیگری زدی

چو فال حافظ آن میانه باز شد

تو فال خود به نام دیگری زدی


برو برو به سوی اومرا چه غم

تو آفتابی او زمین من آسمان

بر او بتاب زانکه من نشسته ام

به ناز روی شانه ی ستارگان


بر او بتاب زانکه گریه می کند

در این میانه قلب من به حال او

کمال عشق باشد این گذشتها

دل تو مال من تن تو مال او


تو که مرا به پرده ها کشیده ای

چگونه ره نبرده ای به راز من؟

گذشتم از تو زانکه در جهان

تنی نبود مقصد نیاز من


اگر به سویت اینچنین دویده ام

به عشق عاشقم نه بر وصال تو

به ظلمت شبان بی فروغ من

خیال عشق خوشتر از خیال تو


کنون که در کنار او نشسته ای

تو و شراب و دولت وصال او

گذشته رفت و آن فسانه کهنه شد

تن تو ماند و عشق بی زوال او...........


"فروغ"





دل گمراه من چه خواهد کرد

با بهاری که میرسد از راه ؟

یا نیازی که رنگ میگیرد

درتن شاخه های خشک و سیاه ؟

دل گمراه من چه خواهد کرد ؟

با نسیمی که میترواد از آن

بوی عشق کبوتر وحشی

نفس عطرهای سرگردان؟

لب من از ترانه میسوزد

سینه ام عاشقانه میسوزد

پوستم میشکافد از هیجان

پیکرم از جوانه میسوزد

هر زمان موج میزنم در خویش

می روم میروم به جایی دور

بوته گر گرفته خورشید

سر راهم نشسته در تب نور

من ز شرم شکوفه لبریزم

یار من کیست ای بهار سپید ؟

گر نبوسد در این بهار مرا

یار من نیست ای بهار سپید

دشت بی تاب شبنم آلوده

چه کسی را به خویش می خواند ؟

سبزه ها لحظه ای خموش خموش

آنکه یار منست می داند

آسمان می دود ز خویش برون

دیگر او در جهان نمی گنجد

آه گویی که این همه آبی

در دل آسمان نمیگنجد

در بهار او زیاد خواهد برد

سردی و ظلمت زمستان را

می نهد روی گیسوانم باز

تاج گلپونه های سوزان را

ای بهار ای بهار افسونگر

من سراپا خیال او شده ام

در جنون تو رفته ام از خویش

شعر و فریاد و آرزو شده ام

می خزم همچو مار تبداری

بر علفهای خیس تازه سرد

آه با این خروش و این طغیان

 دل گمراه من چه خواهد کرد ؟


...................................................


روز اول پیش خود گفتم

دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم باز می گفتم

لیک با اندوه و با تردید

روز سوم هم گذشت باز اما

بر سر پیمان خود بودم

ظلمت زندان مرا می کشت

باز زندانبان خود بودم

آن من دیوانه ی عاصی

در درونم های و هوی میکرد

مشت بر دیوارها می کوفت

روزنی را جستجو می کرد

در درونم راه می پیمود

همچو روحی در شبستانی

بر درونم سایه می افکند

همچو ابری بر بیابانی

می شنیدم نیمه شب در خواب

های های گریه هایش را

در صدایم گوش می کردم

درد سیال صدایش را

شرمگین می خواندمش بر خویش

از چه رو بیهوده گریانی

در میان گریه می نالید

دوستش دارم نمی دانی

بانگ او آن بانگ لرزان بود

کز جهانی دور بر می خواست

لیک در من تا که می پیچید

مرده ای از گور بر می خواست

مرده ای کز پیکرش می ریخت

عطر شورانگیز شب بوها

قلب من در سینه می لرزید

مثل قلب بچه آهوها

در سیاهی پیش می آمد

جسمش از ذرات ظلمت بود

چون به من نزدیکتر می شد

ورطه ی تاریک لذت بود

می نشستم خسته در بستر

خیره در چشمان رویاها

زورق اندیشه ام آرام

می گذشت از مرز دنیاها

باز تصویری غبار آلود

زان شب کوچک شب میعاد

زان اطاق ساکت سرشار

از سعادتهای بی بنیاد

در سیاهی دستهای من

می شکفت از حس دستانش

شکل سر گردانی من بود

بوی غم می داد چشمانش

ریشه هامان در سیاهی ها

قلبهامان میوه های نور

یکدگر را سیر می کردیم

با بهار باغهای دور

می نشستم خسته در بستر

خیره در چشمان رویاها

زورق اندیشه ام آرام

می گذشت از مرز دنیاها

روزها رفتند و من دیگر

خود نمی دانم کدامینم

آن من سرسخت مغرورم

یا من مغلوب دیرینم؟

بگذرم گر از سر پیمان

می کشد این غم دگر بارم

می نشینم شاید او آید

عاقبت روزی به دیدارم


"فروغ"





ای ستاره ها که بر فراز آسمان

با نگاه خود اشاره گر نشسته اید

ای ستاره ها که از ورای ابرها

بر جهان ما نظاره گر نشسته اید

آری این منم که دردل سکوت شب

نامه های عاشقانه پاره می کنم

ای ستاره ها اگر به من مدد کنید

دامن از غمش پراز ستاره میکنم

با دلی که بویی از وفا نبرده است

جور بی کرانه و بهانه خوشتر است

در کنار این مصاحبان خودپسند

ناز وعشوه های زیرکانه خوشتر است

ای ستاره ها چه شد که در نگاه من

دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد

ای ستاره ها چه شد که بر لبان او

آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد

جام باده سرنگون و بسترم تهی

سرنهاده ام به روی نامه های او

سرنهاده ام که در میان این سطور

جستجو کنم نشانی از وفای او

ای ستاره ها مگر شما هم آگهید

از دورویی و جفای ساکنان خاک؟

کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید

ای ستاره ها ستاره های خوب و پاک

من که پشت پازدم به هرچه هست ونیست

تا که کام او ز عشق خود روا کنم

لعنت خدا به من اگر به جز جفا

زین سپس به عاشقان با وفا کنم

ای ستاره ها که همچو قطره های اشک

سر به دامن سیاه شب نهاده اید

ای ستاره ها کز آن جهان جاودان

روزنی به سوی این جهان گشاده اید

رفته است و مهرش از دلم نمی رود

ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست؟

ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها

پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟



"فروغ"



...

دیدگان تو در قاب اندوه

سرد و خاموش

خفته بودند

زودتر از تو ناگفته ها را

با زبان نگه گفته بودند

از من و هرچه در من نهان بود

می رمیدی می رهیدی

یادم آمد که روزی در این راه

ناشکیبا مرا در پی خویش

می کشیدی می کشیدی

آخرین بار آخرین بار

آخرین لحظه ی تلخ دیدار

سر به سر پوچ دیدم جهان را

باد نالید و من گوش کردم

خش خش برگهای خزان را

باز خواندی

باز راندی

باز بر تخت عاجم نشاندی

باز در کام موجم نشاندی

گرچه در پرنیان غمی شوم

سالها در دلم زیستی تو

آه هرگز ندانستم ای عشق

چیستی تو

کیستی تو؟


"فروغ فرخزاد"




می روم خسته و افسرده وزار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه ی خویش

می روم که در آن نقطه ی دور

شست وشویش دهم از رنگ گناه

شست وشویش دهم ازلکه ی عشق

زین همه خواهش بیچا و تباه

می روم تا ز تو دورش سازم

زتو ای جلوه ی امید محال

می برم زنده به گورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد می رقصد اشک

آه بگذار که بگریزم من

از تو ای چشمه ی جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

به خدا غنچه ی شادی بودم

دست عشق آمد وازشاخم چید

شعله ی آه شدم صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم خنده به لب خونین دل

می روم از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل






دخترک خنده کنان گفت که چیست

راز این حلقه زر

راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته است به بر

راز این حلقه که در چهره او

اینهمه تابش و رخشندگی است

مرد حیران شد و گفت

حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است

 همه گفتند : مبارک باشد

دخترک گفت : دریغا که مرا

باز در معنی آن شک باشد

سالها رفت و شبی

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر

دید در نقش فروزنده او

روزهایی که به امید وفای شوهر

به هدر رفته هدر

زن پریشان شد و نالید که وای

وای این حلقه که در چهره او

باز هم تابش و رخشندگی است

حلقه بردگی و بندگی است


از من رمیده یی ...

 

از من رمیده یی و من ساده دل هنوز

بی مهری و جفای تو باور نمی کنم

دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این

دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم

رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید

دیگر چگونه عشق ترا آرزو کنم

دیگر چگونه مستی یک بوسه ی تورا

دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم

یاد آر آن زن ‚ آن زن دیوانه را که خفت

یک شب به روی سینه تو مست عشق و ناز

لرزید بر لبان عطش کرده اش هوس

خندید در نگاه گریزنده اش نیاز

لبهای تشنه اش به لبت داغ بوسه زد

افسانه های شوق تورا گفت با نگاه

پیچید همچو شاخه پیچک به پیکرت

آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه

هر قصه ای که ز عشق خواندی به گوش او

در دل سپرد و هیچ ز خاطره نبرده است

دردا دگر چه مانده از آن شب ‚ شب شگفت

آن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده است

با آنکه رفته یی و مرا برده یی ز یاد

می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت

ای مرد ای فریب مجسم بیا که باز

بر سینه پر آتش خود می فشارمت


(فروغ فرخزاد)

به زمین میزنی و میشکنی ...

به زمین میزنی و میشکنی

عاقبت شیشه امیدی را

سخت مغروری و میسازی سرد

در دلی آتش جاویدی را

دیدمت وای چه دیداری وای

این چه دیدار دلازاری بود

بی گمان برده ای از یاد آن عهد

که مرا با تو سر و کاری بود

دیدمت وای چه دیداری وای

نه نگاهی نه لب پر نوشی

نه شرار نفس پر هوسی

نه فشار بدن و آغوشی

این چه عشقی است که دردل دارم

من از این عشق چه حاصل دارم

می گریزی ز من و در طلبت

بازهم کوشش باطل دارم

باز لبهای عطش کرده من

لب سوزان ترا می جوید

میتپد قلبم و با هر تپشی

قصه عشق ترا میگوید

بخت اگر از تو جدایم کرده

می گشایم گره از بخت چه باک

ترسم این عشق سرانجام مرا

بکشد تا به سراپرده خاک 

 خلوت خالی و خاموش مرا

تو پر از خاطره کردی ای مرد

شعر من شعله احساس من است

تو مرا شاعره کردی ای مرد

آتش عشق به چشمت یکدم

جلوه ای کرد و سرابی گردید

تا مرا واله بی سامان دید

نقش افتاده بر آبی گردید

در دلم آرزویی بود که مرد

لب جانبخش تو را بوسیدن

بوسه جان داد به روی لب من

دیدمت لیک دریغ از دیدن

سینه ای تا که بر آن سر بنهم

دامنی تا که بر آن ریزم اشک

 آه ای آنکه غم عشقت نیست

می برم بر تو و بر قلبت رشک

به زمین می زنی و میشکنی

عاقبت شیشه امیدی را

سخت مغروری و میسازی سرد

در دلی آتش جاویدی را


(فروغ قرخزاد)

تو را می خواهم و دانم که هرگز ...

 

تو را می خواهم و دانم که هرگز 

 به کام دل در آغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف و روشن

من این کنج قفس مرغی اسیرم

ز پشت میله های سرد تیره

نگاه حسرتم حیران به رویت

در این فکرم که دستی پیش اید

و من ناگه گشایم پر به سویت

در این فکرم که در یک لحظه غفلت 

 از این زندان خاموش پر بگیرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

کنارت زندگی از سر بگیرم

در این فکرم من و دانم که هرگز

مرا یارای رفتن زین قفس نیست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد 

 دگر از بهر پروازم نفس نیست

ز پشت میله ها هر صبح روشن 

 نگاه کودکی خندد به رویم

چو من سر می کنم آواز شادی

 لبش با بوسه می آید به سویم

 اگر ای آسمان خواهم که یک روز

 از این زندان خامش پر بگیرم 

 به چشم کودک گریان چه گویم

ز من بگذر که من مرغی اسیرم

من آن شمعم که با سوز دل خویش 

 فروزان می کنم ویرانه ای را

اگر خواهم که خاموشی گزینم

پریشان می کنم کاشانه ای را 



(فروغ فرخزاد)






یک شب ز ماورای سیاهی ها

چون اختری بسوی تو می ایم

بر بال بادهای جهان پیما

شادان به جستجوی تو می ایم

سرتا بپا حرارت و سرمستی

چون روزهای دلکش تابستان

پر میکنم برای تو دامان را

از لاله های وحشی کوهستان

یک شب ز حلقه که به در کوبم

در کنج سینه قلب تو می لرزد

چون در گشوده شد تن من بی تاب

در بازوان گرم تو می لغزد

دیگر در آن دقایق مستی بخش

در چشم من گریز نخواهی دید

چون کودکان نگاه خموشم را

با شرم در ستیز نخواهی دید

یکشب چو نام من به زبان آری

می خوانمت به عالم رویایی 

 بر موجهای یاد تو می رقصم

چون دختران وحشی دریایی

یکشب لبان تشنه من با شوق

در آتش لبان تو میسوزد

چشمان من امید نگاهش را

بر گردش نگاه تو میدوزد

از زهره آن الهه افسونگر

رسم و طریق عشق می آموزم

یکشب چو نوری از دل تاریکی

در کلبه ات شراره می افروزم

آه ای دو چشم خیره به ره مانده

آری منم که سوی تو می آیم

بر بال بادهای جهان پیما

شادان به جستجوی تو می آیم


"فروغ"

آه ای مرد که لبهای مرا ...

آه ای مرد که لبهای مرا

از شرار بوسه ها سوزانده ای

هیچ در عمق دو چشم خامشم

راز این دیوانگی را خوانده ای؟

هیچ میدانی که من در قلب خویش

نقشی از عشق تو پنهان داشتم؟

هیچ میدانی کز این عشق نهان

آتشی سوزنده بر جان داشتم؟

گفته اند آن زن زنی دیوانه است

کز لبانش بوسه آسان می دهد

آری اما بوسه از لبهای تو

بر لبان مرده ام جان میدهد

هرگزم در سر نباشد فکر نام

این منم کاینسان تو را جویم به کام

خلوتی میخواهم و آغوش تو

خلوتی میخواهم ولبهای جام

فرصتی تا بر تو دور از چشم غیر

ساغری از باده هستی دهم

بستری میخواهم از گلهای سرخ

تا در آن یک شب تو را مستی دهم

آه ای مردی که لبهای مرا

از شرار بوسه ها سوزانده ای

این کتابی بی سرانجامست و تو

صفحه کوتاهی از آن خوانده ای


(فروغ فرخزاد)




شب تیره و ره دراز و من حیران

فانوس گرفته او به راه من

بر شعله بی شکیب فانوسش

وحشت زده می دود نگاه من

بر ما چه گذشت ؟ کس چه میداند

در بستر سبزه های تر دامان

گویی که لبش به گردنم آویخت

الماس هزار بوسه سوزان

بر ما چه گذشت ؟ کس چه میداند

من او شدم ... او خروش دریاها

من بوته وحشی نیازی گرم

او زمزمه نسیم صحراها

من تشنه میان بازوان او

همچون علفی ز شوق روییدم

تا عطر شکوفه های لرزان را

در جام شب شکفته نوشیدم

باران ستاره ریخت بر مویم

از شاخه تکدرخت خاموشی

در بستر سبزه های تر دامان

من ماندم و شعله های آغوشی

می ترسم از این نسیم بی پروا

گر با تنم این چنین در آویزد

ترسم که ز پیکرم میان جمع

عطر علف فشرده برخیزد

(فروغ فرخزاد)

 


زندگی میکنم ..

زندگی میکنم ..

حتی اگر بهترین هایم را از دست بدهم!!!

چون این زندگی کردن است که بهترین های دیگر را برایم میسازد.

بگذار هر چه از دست میرود برود؛

من آن را میخواهم که به التماس آلوده نباشد،

حتی زندگی را ..............................................................

چه کسی می داند  ؟

چه کسی می داند  چندبار فرو ریخته ام


از دیدن کسی که فقط لباسش شبیه تو بود.......................

تا چشم کار می کند جای تو خالی ست...

بی هیچ دلیلی به یادت هستم تا نقض کنم قانونی را که هنوز

 علت می طلبد . .............................................




چه دنیای بزرگی است...........................................

 تا چشم کار می کند جای تو خالی

است ............................................................................

راستی زندان کدام سوی میله هاست ؟

مرد زندانی می خندید،
 شاید به زندانی بودن خویش،
شاید هم به آزاد بودن ما ،
 راستی زندان کدام سوی میله هاست ؟

نه زخم های تو خوب می شود و نه زخم های من . . .

پشت چراغ قرمز ،
 پسرکی با چشمان معصوم و دستانی کوچک گفت :
 چسب زخم نمی خواهید ؟ پنج تا صد تومن ،
آهی کشیدم
 و با خودم گفتم :
تمام چسب زخم هایت را هم که بخرم نه زخم های تو خوب می شود و نه زخم های من . . .






هرچه میروم ،
نمی رسم
. گاه با خود فکر می کنم نکند من باشم کلاغ آخر قصه ها . . .

چوپان قصه ما دروغگو نبود ...

چوپان قصه ما دروغگو نبود ،

 او تنها بود

 و از فرط تنهایی فریاد گرگ سر می داد ،

 افسوس که هیچکس تنهاییش را درک نکرد

 و همه در پی گرگ بودند ،

در این میان فقط گرگ فهمید که چوپان تنهاست . . .



به سرنوست بگویید اسباب بازیهایشان بی جان نیستند آدمند ؛

            می شکنند . . .


همه گمان می کنند دارم می رقصم...

به زخمی که بر پهلویم هست روزگار نمک می پاشد

و من پیچ و تاب می خورم

 و همه گمان می کنند دارم می رقصم.......................





دیروز آرزو داشتم می توانستم دست اتفاق را بگیرم تا نیفتد . . .
 اما امروز فهمیدم اتفاق هم که بیفتد باز من زندگی خواهم کرد .
 ..........................



تو کیستی؟

تو کیستی؟


هان؟


یادم آمد...





بزرگترین افسوس آدمی این است که حس می کند می خواهد اما


نمی تواند و به یاد می آورد  آن را که می توانست اما نمی خواست


.......................


...


تو همانی که روزی با پاهایت آمدیو نماندی و رفتی!!!


و من...


من همانم


که روزی با دلم آمدم و ماندم و ماندم ..................

ساکت که بمانی، ...

ساکت که بمانی، می رود به حساب جواب نداشتن ات.


نمیدانند داری جان میکنی تا اوضاع وخیم تر نشود.....





گاهی میترسم پشت سرم را نگاه کنم



مـبادا جـایـم را پــُر کـرده باشـنـد... ..........................