بیکرانه
در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟
 


حسین پناهی اولین و آخرین

خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش
مانیز که یا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم
 هر پسین
  این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست
     نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین
            مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟
                           ای راز
                                 ای رمز
                                         ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین


"حسین پناهی"   آوار رنگ


هیچ وقت
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم
شد  
امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی 
که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ ها 
ناپدید ماند
 
 
 
 
 
"حسین پناهی"     و رسالت من این خواهد بود تا دو استکان چای داغ را از میان دویست جنگ خونین به سلامت بگذرانم تا در شبی بارانیآن ها را با خدای خویشچشم در چشم هم نوش کنیم... ****************     در انتهای هر سفر در آیینه دار و ندار خویش را مرور می کنم این خاک تیره این زمین پاپوش پای خسته ام این سقف کوتاه آسمان سرپوش چشم بسته ام اما خدای دل در آخرین سفر در آیینه به جز دو بیکرانه کران به جز زمین و آسمان چیزی نمانده است گم گشته ام ‚ کجاندیده ای مرا ؟ ****************     مادربزرگگم کرده ام در هیاهوی شهر آن نظر بند سبز را که در کودکی بسته بودی به بازوی من در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق خمره دلم بر ایوان سنگ و سنگ شکست دستم به دست دوست ماند پایم به پای راه رفت من چشم خورده ام من چشم خورده اممن تکه تکه از دست رفته ام در روز روز زندگانیم... ****************    
مگسي را كشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من میچرخید،
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!!
ای دو صد نور به قبرش بارد؛
مگس خوبی بود...
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،
مگسی را کشتم ...!
 
 
 

 
 
هوا ابری است!
چندین روز است که تلاش می کنم،
اسمِ درختان اُکا لیپتوس را حفظ کنم
اما نمی توانم!
دو روز تمام است که آن مگس هم گشنه وُتشنه،
در اتاقم،
خود را به درُ دیوار می کوبد!
پنجره را باز کردم که برود،
ساقِ پایم به لبه ی تخت خورد!
او را گم کردم!
تا چند دقیقه عشق و مگس را از یاد بردم
و بعدها اسمش را گذاشتم،
تحلیلِ عینیِ سکانس از فیلم ایثارِ تارکوفسکی!
انتحاریُ پیامبرانه!
آن جا هم قهرمان داستان،
ساقِ پایش به لبه میز می خورد!
هنوز صبحانه نخورده ام،
ولی تعداد سیگارهایی که کشیدم تا الان چارتا شده است!
بی هیچ دلیلی سر حالم
و از تصویر خودم درآینه،
راضی به نظر می رسم!
چشم های قشنگی دارم
و موهایم هم بد نیست...
می روم که روی تختم
آخرین فصلِ کتاب سیمای مرد هنر آفرین در جوانی،
اثر جویس را تمام کنم...
به دلیل ساقِ پایم منصفانه است که این نوشته را
با دیالوگ آلویشا در فیلم آئینه،
اثر اندره تارکوفسکی تمام کنم
که گفت:
مهم نیست،
مهم نیست...
همه چیز بالاخره درست خواهد شد،
روزی همه چیز
مطابق میل ما خواهد شد!
بعدها
مطمئنا یک ساعت در سکوت خواهم ماند
و این شعر که نمی دانم از کیست را،
در ذهنم مرور می کنم که:
حلزون از صدف خود بیرون می آید،
تا بمیرد.
باد سرد
در صدفش جای می گیرد...
14
مینی بوسِ یه وریِ دکتر!
ترانه های سوسن...
نزدیک شیشه ام تا به تو نزدیک تر باشم!
دریغ!
دست های عشق:
هدیه یی برای باستان شناسان آینده!
چشم های عشق:
الهامی برای شاعران آینده،
که همه دروغ ها را
به همسایگان خود نسبت می دهند!
من قلبم را در مثقال مثقال می فروشم!
مطمئن نیستی!
اما مطمئن باش،
من بیش از چهارصد هزار تومان می ارزم!
می بینی؟
باید ادامه داد!
باید همچنان ادامه داد!
زمین می چرخد!
ما خرمای خشک می خوریم،
با فرمان دوربین ! حرکت!
حرکاتی انجام می دهیم
و با فرمان کات
به استقبالِ شب می رویم
و حالا ساعت یازده ُ سیُ نُه دقیقه ی شب است!
برای نویسندگانِ رمانتیک،
سفر به سیبری ادبیات روسیه
فوقِ عالی خواهد بود!
به نویسندگان ژورنالیست حسوداَم می شود!
حقیقتِ دیگری هم هست که می گوید،
تخت فقط یک تخت نیست
و تلفن هم هرگز فقط یک تلفن نخواهد بود!
به استناد کلامی از داستایفسکی که گفت:
هیچ چیز خیال انگیزتر از خودِ واقعیت نیست...
و برای فرار از این مباحث غم انگیزتر
با تکه یی از اخلاقیاتِ چخوف خود را آرام می کنم
وبلند بلند می خوانم!
تیخونوف که شناخت عمیقی از چخوف داشت،
به یاد می آورد:
یکی از خصایص بارز چخوف این بود،
که در هیچ زمانی
از فکر کردن غافل نبود،
حتا زمانی که مشغول گوش کردن ماجرایی بود...
و راحت راحت می شوم!
چه مصیبتی!
چه مصیبتی!
رنج داستایفسکی را بکشی،
بی آنکه سطری جنایتُ مکافات نوشته باشی
و دل خوش حواس پرتی های چخوفانه ات باشی،
بی آن که خالقِ حتا یک مرغ دریایی باشی
و ابلهانه،
با معضلات پیچیده ی افلاطونی ات بدوی
و با حجبُ حیا بپرسی که
ببخشین!
دست شویی کجاست؟
و او هم برادرانه،
لته ی پشتِ دکوررا نشانت بدهد
و تو هم بروی!
 
حالا تب کرده ام
مطئناً کابوسهای امشبم همه روسی اند!
گردنم،
چانه ام را می سوزاند!
درختانِ در حال مرگ را درک می کنم
و سمورهای خوردسال را
که گزنه ها را با خرناسه می ترسانند!
مورچه ای شده ام که زورم به یارم نمی رسد!
طاقتی می خواهد کمر شکن،
اگر درختان بادام بخواهند از دانه به کمال برسند!
معجزه یی کن!
تو تنها خربزه ی شاداب این جالیز،
در گذرگاهِ گرازِ اندوهِ منی!
 
15
 
دو ساعت تمام است،
به صدای بارش باران گوش می دهم !
دوستم سه روز پیش ،
این بارنده گی را پیش بینی کرده بود!
وقتی پرسیدم چه طور؟
گفت که گُهِ جن خورده است!
چه کنم،چه کنی،چه کند،
چه کنیم،چه کنید،چه کنند...
دنبال یک کلکم تا خوابم ببرد!
خداحافظ!گاری کوپر!
بر خواخم گشت،
منتها به صورتِ یک گُل زرد!
 
16
پسر خواهد بود یا دختر؟
بانوی باردارِ ذهن،
گل به گونه از اعجاب
رختِ خیال را
بر بندِ صدای سگِ خانگی پهن می کند
و خیره می ماند
بر گردنِ کج خود که هم چون ریشه ی کدوست!
کو ناظری،
تا تماشاچی کولاک کرشمه هایش باشد،
که پروار از شیر خوردن
چون کره ی افسانه ترین اسبها،
یا پا به دیواره های وجود لگد می کوبد!
 
ساعت هشت و یازده دقیقه:
خالی از سربِ عشق
فیلمی که بر روی دست تهیه کننده اش مانده است!
مردی بر علیهِ خودش
شعبده های ابلهانه!
نه هتل،کشتی خواهد شد
و نه اهواز ،هایی تی!
همان دکلم که ،
برق افسرانِ متعصب نازی را بر دوش می کشد!
چند کیلو تی.ان.تی
قادر به تخریبم خواهد بود؟
گشنه ام نیست!
تشنه ام نیست!
من صبح دمِ کامبوج اَم!
خرابم از رایحه ی عطرِ گردنِ خواهری ژولیده،
که سیصد ترانه ترانه ملی از بر است
و تا لحظه یی دیگر
کنار مزرعه ی برنج تیر باران خواهد شد،
در نهمین روز قاعده گی اش!
 
ساعت یازدهُ نوزده دقیقه...
و حالا این که چو انداخته اند،
که در یکی از اطاق ها کَک دیده شده است...
ما هم اطاقمان را پیف و پاف کرده ایم...
و الان از همین بابت است مه گیجِ گیجم!
و همه ی این الم شنگه ها زیرسر یکی از زن هاست
که از کاهِ کَک بدبخت،
کوه ساخته ...
و سلیطه به این فکر نکرده است
که استعمال هر نوع حشره کشی ،
به لایه ی اُزنِ زمین صدمه ی جبران ناپذیر خواهد زد
و سیمان
و قند
و دمپایی
و نخ
واتوموبیل
و آجیل
و همه چیز-به خاطر گرما-
دچار تورم خواهد گشت!
کَک؟...چه کلمه ی آشنایی!...
 
17
 
برقِ چشم های مستخدم در آش پزخانه ابلُموف،
مغناطیسِ رنج می مکد پاهای دایی وانیا را!
چه خورده یی ماریا؟
وُدکا وُ پیاز!
یخ می زند اشکُ شیر

در چشم ها وُ پستان های گربه ی مُرده ی مادر،

زیرِ پُلِ متروکه!
 
تلو...تلو...تلو...
فردا بیستُ پنجم دسامبر است!
با من بلند بلند بخند،
تا همسایه ها شک کنند به این که،
نکند ما خوش بختیم!

من در برابر سه نفر سرِ تعظیم فرود می آورم:

رییسِ ایستگاه،

شیطان
و بیستُ پنجم دسامبر...
 
تلو...تلو...تلو...
 
 
کجا می روی ماریا؟
می روم تا مهره ی مار را،
زیر انبوهی از برف ها پنهان کنم!
 
دختران همسایه آواز می خوانند!
چایکوفسکی های بی شمار!
کنسرتِ شب مسلول!
خس خسِ هزار سینه!
آنا کار نینا با چشمانِ به شدت آبی اش،
که روزگاری شیر خدادادی اش را،
به نصفِ قیمتِ قوطی هایِ شیر خشک می فروخت،
روزانه هفده نوزاد را از عر عر می اندازد
تا برای بسته گانش،
جورابُ قرصُ میخُ سیب زمینی بخرد!
آبی،رنگِ افقِ تقدیرِ ما بود،
چون زرد،که رنگِ افقِ تقدیرِ برزیلی هاست!
 
تلو...تلو...تلو...
 
 
آسمانِ سفید،
تا نیمه ی تیرچه ها پایین آمده است
و کبوتران

-چون تیرِ پیر مردانِ کور-

به گل دسته ها می خورندُ به زمین سقوط می کنند؟
این نشانه ی چیست؟
این نشانه چیست،
وقتی زنی چترش را از یاد می برد؟
 
تلو...تلو...تلو...
 
به من خاطره یی بده!
به من خاطره یی بده،
ور نه صبح بچه ها کلاهم را کلفت تر خواهند کرد با برف
و به جای چشم،
برایم دو سیب زمینی پخته خواهند کاشت!
 
تلو...تلو...تلو...
 
برق چشمهای مستخدم
در آش پز خانه ابلُموف
مغناطیس رنج می مکد پاهای دایی وانیا را !
چهار چشم،
چهاز سیب زمینی در بشقاب
و گربه ی مُرده یی کنارشان!


   من تعجب می کنم چطور روز روشن دو ئیدروژنبا یک اکسیژن؛ ترکیب می شوندوآب ازآب

 تکان نمی خورد!    
         

بهزیستی نوشته بود:

شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:

گوساله ، بتمرگ!
****************
 
 
با اجازه محیط زیست
دریا، دریا دکل می‌کاریم
ماهی‌ها به جهنم!
کندوها پر از قیر شده‌اند
زنبورهای کارگر به عسلویه رفته‌اند

تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند

چه سعادتی!

داریوش به پارس می‌نازید

ما به پارس جنوبی!


**************
 
 
رخش،گاری کشی می کند
رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد

سهراب ،ته جوب به خود پیچید

گردآفرید،از خانه زده بیرون

مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند

ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد

وای...

موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!



*************
 
 

صفر را بستند

تا ما به بیرون زنگ نزنیم

از شما چه پنهان

ما از درون زنگ زدیم!

*****************************
 
 

در مکّه دیدم ،

خدا چند سالی ست که از شهر ِ مکّه رفته و انسانها به دور ِ

خویش میگردند !

در مکّه دیدم ،






هیچ انسانی به فکر ِ فقـــیر ِ دوره گرد نیست !
 
دوست دارد زود به خدا برسد و گناهان ِ خویش را بـــزُداید ،
 
غافل از اینکه آن دوره گرد ، خود ِ خدا بود !
 
در مکّه دیدم ، خدا نیست !

و چقدر باید دوباره راه ِ طولانی را طی کنم ، تا به خانه ی خویش برگردم

و درهمان نماز ساده ی خویش ، تصور ِ خدا را در کمک به مردم جستجو

کنم...

آری ؛

شاد کردن ِ دل ِ مردم ، همانا برتر از رفتن به مکّه ایست ، که خدایی در آن

نیست ...!

***************
 
 
روی تابوت و کفن من بنویسید:

این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست

·  قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر

باشم. بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره

انگشت‌نگاری قرار دهید. به پزشک قانونی بگویید روح مرا

کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!

·   ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک ‌کاری کنند.

·  عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور

اینجانب کیدا ممنوع است. بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام

دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.

·   کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد

·   ! مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند

·   . روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که

زگهواره تا گور دانش بجست.

·   دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!

·   کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند.

·   شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.

·   گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.

·   در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه

بیفتند.

·   از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش

مي طلبم.
 
 

ازآجیل سفره عید

چند پسته لال مانده است

آنها که لب گشودند؛خورده شدند

آنها که لال مانده اند ؛می شکنند

دندانساز راست می گفت: پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !



***************