حاجتم را نمیدهی؟



خدایا!

امشب زنده دارتر از تیر چراق برقم...

حاجتم را نمیدهی؟

قول بده!



قول بده!

اگر یک روز خیلی اتفاقی

نگاهمان به هم افتاد


با هم گره اش را کور کنیم...

دردودل...



کاش

باز معلمی بود

و انشایی میخواست...


تا چند خط برایش دردودل کنم............

...


شاگرد کلاس "زندگی"...



چوب روزگار را خوردم...

که تبدیل شدم به ساکت ترین شاگرد کلاس "زندگی"...

مواظب خودت باش!



"عاشق که میشوی" مواظب خودت باش!

شبهای باقیمانده عمرت

به این سادگی ها نمیگذرد...........


باید...




بـایـد کسی را پـیـدا کـنـم


کـه دوسـتـم داشـتـه بـاشـد!


آنـقـدر کـه یـکـی از ایـن شـب هـای لـعـنـتـی


آغوشش را بـرای مـن و یـک دنـیـا خـسـتـگـی اَم بـگـشـایـد...


هـیـچ نـگـویـد! هـیـچ نـپـرسـد...


فـقـط مـرا در آغوش بـگـیـرد...



بـعـد هـمـانـجـا بـمـیـرم...

...


بازی با احساسات...



این روزها پرطرف دارترین بازی زندگی

در بین آدمها

بازی با احساسات است...

صدایم کن تا...


چایهایت را تلخ ننوش!

صدایم کن تا


قندهای دلم را برایت آب کنم...

دلـــم تــنگـــــ استـــ !


دلـــم تــنگـــــ استـــ !

نمی دانمـــ....

زتنـــهایی پــناه آرم کـــدامـــین ســــوی؟

پــریــشان حــالـــموبی تاب می گریم

وقلــبم بی امـــان محتاج مهــرتوستــــ

نمـــی دانــــی.....

چـــه غمــــگین رهــسپـــارلــحظه هـــــای بــی قـــرارم مــــن

بـــه دنـــبال تـــو همـــچـــون کــودکـــی هسـتــم

ومعــصومـــانه مـی جــویــم

پـــناه شـــانــه هـــایتـــ را

کـــه شـــایـــدانــدکـــی آرام گــیـــرد دل

دلــــم تـــنـــــگـــ استـــــ

وتـــنـــهـــایی

بـــــه لــــب مـــی آوردجـــانــــــم........

این منم که ...



وقتی تنهایم گذاشتی گفتم:

"خط زذن بر من پایان من نیست

آغاز بی لیاقتی توست..."

همیشه بهترین مال من بوده و هست...

پس اگر مال من نشدی

قطعا بهترین نبودی

ونیستی...

این تو نیستی که فراموش کردی

این منم که به یادم اجازه نمیدهم

حتی از نزدیکی ذهن تو عبور کند...

صحبت از فراموشی نیست...

صحبت از لیاقت است...

محکمتر از آنم که برای تنها نبودنم

آنچه که اسمش را "غرور" گذاشته ام

برای تو زیر پا بگذارم...

احساس من قیمتی داشت

که تو برای پرداخت آن فقیر بودی...


نترس!



از تکرار "دوستت دارم" خسته شدم...

کمی هم تو بگو!

بگو تا من ناز کنم...

نترس!

باورم نمیشود.............

"جانم"



اسمم را صدا نزدی!

"جانم" هایی را که برایت کنار کذاشته بودم

گندید!




برای این همه ...





برای تو

برای چشمهایت...

برای من

برای دردهایم...


برای این همه تنهاییمان!...!

ای کاش "خدا" کاری بکند................

دار بزن...



دار بزن خاطرات کسی را که تو را دور زده است...

حالم خوب است

ولی

گذشته ام درد میکند...

...


بیچاره...




بیچاره...

میدونی بیچاره به کی میگن؟

به من!

به منی که نه جایی برای رفتن دارم

و نه تحملی برای موندن...

خدایا ناشکری نیست...

به خودت قسم دیگه روحم نمیکشه...

اینجا انگار همه راضی ان جز من!

خدایا!حتی جرات مردن هم ندارم...

ونه توانایی زندگی کردن...

خدایا سخته م...

من از جنس اینا نیستم...

خودت میدونی...

نمیتونم بدی ببینم و اعتراضی نکنم...

نمیتونم ظاهر و باطنم فرق داشته باشه...

من همینم که هستم...

هرکی دورو و دروغکو  باشه موفقه!؟

خدایا چقدر زندگی کردن بیخوده!

خدایا من اعتراض دارم...

گوش میدی...

وقتی صادقی

همه با تعجب بهت نگاه میکنن...

با چشمهایی پر از حسادت...

و بعد "چشم زخم"...

یک سال و دو ماهه دوسم نداری...

یعنی دیکه دعاهام براورده نمیشن...

حس کردم.................................................

خدایا بزرگ شدنم خیلی طول کشید...

به اندازه نصف عمرم...

و من تو اوج جوونیم پیر شدم...

به همین راحتی...

گفتن کلمه ی:"دلم گرفته" دیگه خیلی تکراری و پوچ شده

اما خدایا به عزتت قسم

من واقعا دلم گرفته!

باهام حرف بزن...

روم سیاه!

من به بد بودن خودم اعتقاد دارم...

اما خدایا!من که از خودت خواستم

دیگه جرا باهام قهری؟

خدایا دیگه تحمل نادانی مردم رو ندارم!

من دانا نیستم

اما خدا! دل نمیشکنم...

حداقلش کمتر از هرکس....................

جای دیگه ای ندارم جز در خونه خودت...

چرا انفدر سنگدل شدی؟

قهر نباش!

چون من ازت توقع دارم.........

برم به کی بگم هان؟

الان دارم گریه میکنم...

قبلنا تحمل دیدن گریه م رو نداشتی!

انقدر تاوان بزرگ شدن سنگینه؟؟؟

بذار برم......................................


زن!



زن

 

گــــــاهی سعـــــی می کنــــد

 

مــــــردانهــ بازی کنـــــد

 

مــــردانهــ کــــار کنـــد

 

مـــــردانهــ قــــدم بـــــردارد

 

مـــــردانهــ فکـــــر کنــــد

 

مــــردانهــ قـــــول دهــــد...

 

امـــــا هـــرکاری هـــم بکـــــند

 

زن استـــــــ

 

احســـــاس  دارد

 

لطیــــــــف استــــــ


یکـــــ جـــآ عقبــــ می نشینــــد

 

و محبتــــــ تـــــ و را مــــی خـــواهد

 

زن استــــ دیگـــــر

 

تــا می تـــوانی مــــردانهــ درکـــــش کن


لــــطفاً ... !

حلول ماه "رمضان " مبارک...


کاش!



کاش!

شبی

روزی

جایی

بر لبان تو تکرار میشد...

"نامم"!

ار آدمها بت نسازید...



از آدمها بت نسازید...

این خیانت است!

هم به خودتان

هم به خودشان...

"خدایی" میشوند که "خدایی کردن" نمیدانند...

و شما در آخر میشوید

سرتا پا کافر "خدای خودساخته"!

صدایم نزن...



دلم گرفته است...

صدایم نزن!

بغضم میشکند

دنیا را آب میبرد سیل اشکهایم...!

از اول برو...



برگرد...

از اول برو........

چشمانم پر از اشک بود

واضح ندیدمت................................................

نپرس!



رسیده ام به جایی که نپرس!

پرم از هوای پریدن

پرم از غروب

و غروب در من

چه حسرتی میکارد...

سکوت میشود در اعماق زرد لحظه ها...

چه دیر شد...

تازه فهمیدم این ابتدای تنهاییست...

پناه میبرم به سکوت تنهاییم....................

خدای من و یوسف یکیست...



یوسف میدانست تمام درها بسته هستند

اما به خاطر "خدا"

به سوی درهای بسته دوید و

تمام درهای بسته برایش باز شد...


"اگر تمام درهای دنیا هم به رویم بسته شوند

به طرف درهای بسته میروم

چون "خدای" من و یوسف یکیست..."

...



باز هم از تو صدایی نیامد خدایا.....................................

پایانم...

این روزها!

این روزها!

تلخم...

تلخ مینویسم...


تلخ فکر میکنم...

این روزها!

دست برداشته ام از توجه بی وقفه به حضور آدمها...

پرهیز میکنم از ثبت وجودهایی که ماندگاری ندارند...

این روزها!

تلخ تر از همیشه

از همه ی آدمها بریده ام.............

روزی که رفتی ...



روزی که رفتی

مرگ تمام درد هایم را برد باخودش...

مرده ها درد نمیکشند...

حرف اخرم این است:

"بر نگرد"...

زنده ام نکن!!!!