با صادق هدایت

تو را دوست دارم
در این باران
می خواستم تو
باشی...
من عبور كنم
سلام كنم
لبخند تو را در باران
می خواستم
می خواهم
تمام لغاتی را كه می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ كاج را ندانم
نامم را فراموش كنم
دوباره در آینه نگاه كنم
كلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده كنم
برای تو یك چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید كنم
لغات را شستشو دهم
تا زنده شوم...................................
"احمد رضا احمدی"
حالا بر خواسته ام!
چه ها می بینم؟
چه دنیایی است!چه زمینی چه آسمانی....!
دیگر زمینی نیست و همه آسمان است !هستی سردری است آبی رنگ ! ملکوت فرود آمده است ! ماورا
پرده بر انداخته است! آسمان بهشت بر چشمهای مجذوب من به
لبخند بوسه می زند. آسمان های عرش خدا در قطره گرم اشک من
غوطه می خورد ....
چه آسمانهایی !
به پهنای عدم ! به جلال خدا! به گرمای عشق! به روشنایی امید !
به بلندی شرف! به زلالی خلوص! به آشنایی انس به پاکی شکوه
زیبا و مهربان دوست داشتن...!
چه می گویم؟
کلمات تنبل و عاجز و آلوده را کجا می برم؟ خاموش شوید ای کلمات
! از چه سخن می گو یید؟
و من اکنون در آستانه دنیایی ایستاده ام که در برابرم آنچه از آن
دنیای خورشید و خاک و زندگی به چشمم می آ ید سکوت است و
بس....
"صادق هدایت"