هوا سرد است، می دانی؟
هوا سرد است و بارانی
ببین کاری ز دست این اجاق کهنه دیگر بر نمی آید
تن یخ بسته ام آغوش گرمت را طلب کرده
و لبهایم...
نمی آیی ، نباید هم بیایی چون...
تمام جمله هایم ناتمام است
پر از یاد توام امشب،پر از تنهایی و تردید
و این حسرت چه بی رحمانه روحم را می آزارد
چه بد کردم به تو ای ...
نگاهم راز چشمان نیاز آلوده ام را بر ملا کرده
ببین با آنکه می داند نمی آیی
پر از یک انتظار پوچ
همینجا روبروی در نشسته
وفادار است و دیوانه
نمی خوانی تو اعماق نگاهم را
نباید هم بخوانی چون...
ببین امشب در این سرما کسی دیگر به یادم نیست
تو هم با آنکه روزی مونس تنهایی ام بودی سراغم را نمی گیری
نمی دانی که حس مرگ و نابودی در این سرما
به دور از گرمی آغوش پر عشقت
چه غلتی می زند در بستر تنهایی من
و حسرت ناجوانمردانه می رقصد همینجا ، روبروی من
نمی دانی نباید هم بدانی حال من را..
نمی پرسی چرا ، چون خوب می دانی
که می دانم در این سرما ، خودت یک هم نفس داری
کنارش آرمیدی با خیال خوش
وحتما دوستش داری....