فریب تلخ...
از صفحه ی خیال فرو شویم
رفتم صفای مهر و محبت را
در دیده و دلِ دگری جویم
دردا که هر نفس که برآوردم
دیدم حدیث عشق تو می گویم!
رفتم که همزبان دگر جویم
رفتم که آشیان دگر سازم
رفتم که نیمه جانِ جوانی را
در پای دلبری دگر اندازم
واحسرتا که یاد نگاه تو
تا زنده ام فریب دهد بازم!
بردم به می پناه که دور از تو
خود را مگر هلاک توانم کرد
وین داغِ تلخ کامی و حسرت را
از لوحِ سینه پاک توانم کرد
در هر پیاله عکس تو را دیدم
دیگر به سر چه خاک توانم کرد
امشب به تنگنای غم و اندوه
آتش به نامه های تو افکندم
اکنون منم که بر سر این آتش
از رنج می گدازم و خرسندم!
پا بر سر خیال تو می کوبم
بر گریه ی فریب تو می خندم!
خاموش شد به دست تو، افسونگر
شمع امیدِ شاعرِ ناکامی
رو هر زمان به خواب در آغوشی
رو هر نفس بپیچ بر اندامی
نفرین به من گر از تو کنم یادی
لعنت به من گر از تو برم نامی
"فریدون مشیری"