احساس میکنم با خودم غریبه شدم.

دست و دلم به هیچ کار مفیدی نمیره...

وقتی به اطرافم نگاه میکنم میبینم زمان خیلی گذشته...

سالها گذشت...

23 سال...

23 سال از عمر یک دختر...

از عمر من...

بارها پیش اومده یه دفه

تو یه لحظه احساس کردم زندگی چقدر بی ارزشه...

و تلخی بی ارزش بودن دنیا و آدماش رو بدجور حس کردم...

بی رحم...

و تمام بدنم از این همه فانی بودن لرزیده...

فکر کردن به مرگ...

اینکه همین دستایی که الان دارم باهاشون مینویسم زیر خاک میره...

تو یه شب سرد

وتنهایی...

تنهایی...

تنهایی...

وحشتناکه...

این همه آدم مردن

و هیچکس حتی برای یک لحظه درک نکرد که چه احساسی داره مردن...

چه قدر تلخ.........................

میترسم از عاقبت...

از عقوبت...

از حقیقت...

از تلخی بعضی حرفها و رفتارها که فقط تبدیل به یک بغض میشه و در نهایت سکوت

از ترس برخورد...

از رشد میترسم...

از فهمیدن...

از به طرف مرگ رفتن...

میترسم..................................................................................................